كسي كه هيچ كس نبود ;حسين پناهي;
اشعار حسين پناهي
پيوندهای روزانه
خدا پرسید میخوری یا میبری؟

و من گرسنه پاسخ دادم میخورم !

چه میدانستم لذت ها را می برند، حسرتها را می خورند ... ؟

[ پنجشنبه 28 دی1391 ] [ 9:54 قبل از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]
بیا یک روز به قبرستان نیچه برویم

و روی مزارِ نیچه دو دسته گل بابونه بگذاریم و بگوییم :

ما از دیار زرتشت می‌آییم!

پیامبری که خدایش هرگز نمی‌میرد!

[ شنبه 16 دی1391 ] [ 5:16 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]

اين اشعار متعلق به حسين پناهي نيستند

ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت: پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

***************

من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!

*************

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

****************

با اجازه محیط زیست

دریا، دریا دکل میکاریم

ماهیها به جهنم!

کندوها پر از قیر شدهاند

زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتی!

داریوش به پارس مینازید

ما به پارس جنوبی!

**************

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!


*************

صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!

*****************************

در مکّه دیدم ،


خدا چند سالی ست که از شهر ِ مکّه رفته و انسانها به دور ِ خویش میگردند !
در مکّه دیدم ،


هیچ انسانی به فکر ِ فقـــیر ِ دوره گرد نیست !

 

دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان ِ خویش را بـــزُداید ،


 

غافل از اینکه آن دوره گرد ، خود ِ خدا بود !

 


در مکّه دیدم ، خدا نیست !


و چقدر باید دوباره راه ِ طولانی را طی کنم ، تا به خانه ی خویش برگردم

و درهمان نماز ساده ی خویش ، تصور ِ خدا را در کمک به مردم جستجو کنم...


آری ؛


شاد کردن ِ دل ِ مردم ، همانا برتر از رفتن به مکّه ایست ، که خدایی در آن نیست ...!

***************

روی تابوت و کفن من بنویسید:

این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست

·  قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

·   ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

·  عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

·   کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد

·   ! مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند

·   . روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

·   دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

·   کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

·   شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

·   گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

·   در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

·   از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم.

 

 

 

[ دوشنبه 26 تیر1391 ] [ 5:50 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]
[ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 6:46 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]

 18

نیاز،

شب های طولانی،

کابوسهای روسی

و گریه های پیامبرانه

و این ساحلِ سرسبزِ بی پایان

تا به عشقِ تمشک های حاشیه وُ پرندگان راز،

لاشه ی آخرین نفس را

به فریبِ آخرین دانه ها

به دامِ تقدیر بکشاند...

 

19

 

دیواری از خمیر،

شراوه شراوه ماست

و نارنجِ مرده یی به جای خورشید!

در فیلمِ تمام وسوسه های زمین حسی بود

که همچون دروغی ساده،

کتمانش می کنم!

باید به فکرِ زندگی در کره یی دیگر باشیم!

کره یی شبیهِ همین زمین

با لاشخورها وُ بیابان هایش!

ما در یک سانحه هوشُ حواسمان را از دست داده ایم!

آتش هم حتا،

در وجودم جرقه ی حقیقی شاعرانه نمی افکند!

انسان ترجمه ی خیلی بدی است،

از انسانی بهتر...

چه کی گویم؟

هیچ فقط برای تو می نویسم!

نفرین به من اگر بخواهم،

وقتِ برادرانُ خواهرانم را بی هوده به هدر بدهم!

میز ها منتطر کلافگی اند

و خیابانها منتظرِ علافی...

اگر بایستم و قدم بزنم،

به نفع خودم ُ جامعه بشری خواهد بود!

ساکت باشمُ

قدم بزنم:

یک دور،

دو دور،

سه دور،

چهار دور...

ولی سرانجام شَته هم که باشی از پا خواهی افتاد!

پس می ایستم

پشتِ یک تریبونِ نامریی،

با چوبِ اعلا

-که روزگاری اعضای مرحوم درختِ گردم بوده-

زیرِاین بارانِ نم نم که روح را نیز شستُ شو می دهد!

موضوع سخنرانی اَم باید که معقولُ قابلِ درک باشد،

زیرا تا بی نهایتِ دشت هیچ مخاطب ِ مشخصی دیده نمی شود!

بی هیچ سرفه وُ تک سرفه یی شروع می کنم:

بله!با یک محاسبه ی سر انگشتی هم،

می توان به راحتی فهمید که در داستان پردازی ،

چه قدر ار اروپایی های غربیُ شرقی

و آمریکا یی های شمالیُ جنوبی قدیمی تریم

و دلیلِ این قدرت-گذشته از گنجینه های تاریخی-

ساختارِ زندگیِ فردیُ اجتماعی ما در این قسمت از زمین است!

 

این داستان ها،

همان مضامین محدودُ مشخصی هستند،

که می شود همه را فاکتور کردُ دانه به دانه

در دلِ پرانتزی که با دو بسته ی مرگُ زندگی،

شروعُ تمام می شوند،شروعُ تمام شوند...

مضامینی از قبیلِ گذشت،عشق،تفاهم،سوء تفاهم،

سفر تنهایی و...چند قلمِ دیگر

و صد البته با ندیده گرفتن ِ دنیای بزرگترِ بعد از مرگ

که اعتقاد ماست

و طبعاً داستانهایش هم بزرگتر خواهند بود

که برزخُ دوزخُ ناسوتُ لاهوت برخی از کهکشان های آنند!

با این احوالات،

خواسته یا ناخواسته فکر خواهی کرد

که چرا این تصورات عینیُ ذهنیُ قدرتنمد ما در تصویر،

به جایی نرسیده وُ نمی رسند!

به دوستم گفتم:

توجیهات متعصبانه وُ عالمانه ی ما،

هم کارِ جدیدی نیست

و هم این که علاوه بر خسته گیِ روحُ کسالتِ ذهن،

سرانجام ما را به نفرتی روشن فکرانه خواهند رساند

تا در خلوت به این نتیجه برسیم که:

اگر دلیل دوستی ها صرفاً دانشِ آدم باشد،

کتاب خانه ها

شایسته ترین دوست در دوستی خواهند بود...

زیرا پای دلت را لگد نمی کنند

و قندُ چائیت را هدر نمی دهند

و به موقع ساکتند 

و به موقع حرف می زنند...

یادم می آید در ارومیه بودم

و روی تپه ها برای خودم می گشتم!

هوا سرد بود اما باران نمی بارید!

آن روز،

درست یا نادرست به دنباله ی همین مبحث

به نتایجِ نه چندان درخشانی رسیدم

و در تنهاییِ خرافیُ بی پشوانه ی خود دریافتم

که دلیل این ضعف،ناهماهنگی است!

ناهم گانگیِ عمقِ قصه وُ ذهنِ مسطحِ راوی،

نا هم آهنگیِ هوشیاری علمِ روان شناسی

و شلخته گیِ ثبتِ احوالات

با تکراری ترین اصولی که

متعلق به دوران پارینه سنگی عمل ها

و ابتدایی ترین عکس العمل هاست!

ناهماهنگی بین تأمل های خلاقانه و موثر،

با حرکت های تندِ اداری!

ناهم آهنگی بینِ شعورِ سختُ شهرتِ آسان!

ناهم آهنگی بینِ بایدها وُ ندانستن ها!

دانستن ها وُ نتوانستن ها

و اضطرابی که دامن گیرِ همه ی عواملِ عالی رتبه وُ

دون پایه ی یک کار است!

همان آیا های ساده ی انسانی

که سالانه در دنیا در هیئت غولِ سکته،

هزاران نفر از برادرانِ عیال وارِ ما را،

حداقل به سی سی یو ها می فرستد!

نا هم آهنگی بینِ خرجُ درآمد!

نا هم آهنگی بینِ ساندوچ های نامرغوب

و انواعِ زخم معده ها!

نا هم آهنگی بینِ چکُ سفته های سرمایه،

با دودی چشم های کودکانه من!

نا هم آهنگی بینِ حقیقتُ واقعیت!

ناهم آهنگی بینِ توانِ هنر پیشه وُ شعاع بسته ی میزانس!

ناهم آهنگی بینِ وسعتِ میزانسُ ناتوانی هنر پیشه!

ناهم آهنگی بینِ سینما وُ صنعت

و خلاصه جمع بندی ِ خرافی تر این که

پس سینما گرانی که می آیند

و در دلِ این همه معضل،

اعتبارِ فرهنگی ما در هنر هفتم می شوند،

ابر مردانی هستند که تقدیر در سده،

مبعوثشان می کند

تا بیایندُ بروند!

بدونِ این که قابل تکرار باشند...

و از این جا به بعد دیدمُ می بینی که

بحث جهانی می شود!

کاش می دانستم منظورم چیست؟

تو می دانی؟

تکرارِ سبکِ هیچکاک،یا برسون،یا فلینی،

یه تماشاچیان سینما خدمتِ محض است،

اما برایِ خودِ سینما هیچ سودی نخواهد داشت!

از حافظ تا امروز،

چند خروارغزل سروده شده است؟

شاید صدتا!

آن چه به عنوانِ غزل سروده شده است،

مطمئناً به نفع شنوندگانُ خوانندگان غزل بوده است

و نه به نفعِ خودِ غزل

و خوب که نگاه می کنی می بینی،

غزل منتظرِ یک ابر مرد است

تا بیایدُ هشتِ حافظ را به نه تبدیل کند!

این جاست که به احترامِ نیما کلاه از سر بر می داریم

و به ستایشِ شاملو همه از جا بلند می شویم...

و به تماشای خانه دوست کجاستُ سوته دلانُ دستفروش،

احساسِ غرور می کنیم

و تومن مان را با اطمینان

روی میز رستوران ها کنارِ دلارها می کوبیم

و با توجه به سنُ سالِ فرهنگی بشر،

پدرانه به چارگوشه ی جهان سرک می کشیم

و با همان احساس خدادادی پدرانه،

که مرز و بوم نمی شناسد،

حافظانِ سینمای دنیا را تحسین می کنیم...

و خوش حال می شویم

در روزگاری زنده ایم که

تارکوفسکیُ برسونُ فلینی زنده بودند...

به عنوان یک تماشاچیِ قابلِ اعتماد!

که تعجب می کند که چگونه ممکن است بشر،

با این همه نبوغِ فکر،

فقط سیصد سال از عمرِ کشفِ رادیویش بگذرد؟

یک تماشاچی و نه هیچ کسِ دیگر...

ستایش کنیم مردانِ جان سختی را که در دوران های همیشه بد،

با سماجتُ شعورِ ذاتی خود

سفال سینما را به ششیشه تبدیل کردند

تا منُ تو وُ او چای فرهنگی مان را راحت تر بخوریم!

در آفتاب یا در سایه

و حق داری دیوانه شوی،اگر ببینی بعد از این همه سنُ تجربه...

سینما را آلوده به صفتِ صنعت می کنند

و صنعتِ تو را به یادِ دمپایی

و شورت

و تیرآهن

و تراکتور

و روغن نباتی

و ایزوگام می اندازد!

ولی واقعاً هست

و هست

هر چند که در ارزیابی تجاری،

ممکن است به پای کارخانه جاتِ آدامس سازی نرسد

اما برایت،

محصولاتِ ترساننده،

یا گریاننده

و محیرالعقولی تولید خواهد کرد

که رقمِ فروشِ روزانه اش

به کارخانجاتِ آدامس سازی پهلو می زند...

نمی دانم

و توهم نمی دانی

 

و فکر نمی کنم هیچ کسِ دیگری هم بداند!

آیا دولت ها باید

به کمکِ ارتش،

مردم را برای خریدنِ بلیطِ فیلمِ آئینه،

به طرفِ گیشه،

با سر نیزه هل دهند؟

آیا باید بچه هامان را

به تماشای فیلمِ رویاهای کودکی ببریم

و اگر در همان ده دقیقه ی اول

خمیازه کشیدند،

با پس گردنی مجبورشان کنیم

ساکت بنشینند،

تا به این پدیده ی فوق فرهنگی توهین نشده باشد؟

این ناهم آهنگیِ فلسی را

کدام افلاطون حل خواهد کرد؟

آیا می شود برای کسی که اصلاً پا ندارد،

کفش کادو ببریم

و برای کسی که از شدتِ دندان درد،

ملافه گاز می گیرد،

غزلِ عاشقانه حافظ را بخوانیم؟

و به کسی که اصلاً سواد خواندنُ نوشتن ندارد

کتابِ شامگاهِ بت ها هدیه کنیم؟

می بینی؟

دوستِ خوب من!

می بینی که چه گونه باز در باتلاقِ تناقصات افتاده ایم!

و هر چه بیشتر دستُ پا بزنیم،

بیشتر غرقمان خواهد کرد!

پس چاره ی این یکی چیست؟

هیچ!

باز هم هیچ!

دوباره هم هیچ!

ساکت می شویم

و شب ها را به روز

و روزها را به شب می رسانیم

و اتفاقاتِ خودشان خواهند افتاد!

انسان روزی بزرگ خواهد شد!

این قدر بزرگ

که به خیانت های بچه گانه اش،

به این تمدن های والا اعتراف خواهد کرد!

خدا کند تا آن روز کشیشی مانده باشدُ

انجیلیُ

جایگاهی برای اعتراف...آمین!

ما هم صبر خواهیم کرد!

به قول خاله ها:

سختی زندگی،

فقط در همین صد سالِ اولِ زندگی است!

بعد همه چیز درست خواهد شد!

مطمئن باش!

همچنان که من مطمئنم

و به همین دلیل است که اکنون

در دومین قوطی سیگارِ زَرم را باز کرده ام!

 

 18

نیاز،

شب های طولانی،

کابوسهای روسی

و گریه های پیامبرانه

و این ساحلِ سرسبزِ بی پایان

تا به عشقِ تمشک های حاشیه وُ پرندگان راز،

لاشه ی آخرین نفس را

به فریبِ آخرین دانه ها

به دامِ تقدیر بکشاند...

 

19

 

دیواری از خمیر،

شراوه شراوه ماست

و نارنجِ مرده یی به جای خورشید!

در فیلمِ تمام وسوسه های زمین حسی بود

که همچون دروغی ساده،

کتمانش می کنم!

باید به فکرِ زندگی در کره یی دیگر باشیم!

کره یی شبیهِ همین زمین

با لاشخورها وُ بیابان هایش!

ما در یک سانحه هوشُ حواسمان را از دست داده ایم!

آتش هم حتا،

در وجودم جرقه ی حقیقی شاعرانه نمی افکند!

انسان ترجمه ی خیلی بدی است،

از انسانی بهتر...

چه کی گویم؟

هیچ فقط برای تو می نویسم!

نفرین به من اگر بخواهم،

وقتِ برادرانُ خواهرانم را بی هوده به هدر بدهم!

میز ها منتطر کلافگی اند

و خیابانها منتظرِ علافی...

اگر بایستم و قدم بزنم،

به نفع خودم ُ جامعه بشری خواهد بود!

ساکت باشمُ

قدم بزنم:

یک دور،

دو دور،

سه دور،

چهار دور...

ولی سرانجام شَته هم که باشی از پا خواهی افتاد!

پس می ایستم

پشتِ یک تریبونِ نامریی،

با چوبِ اعلا

-که روزگاری اعضای مرحوم درختِ گردم بوده-

زیرِاین بارانِ نم نم که روح را نیز شستُ شو می دهد!

موضوع سخنرانی اَم باید که معقولُ قابلِ درک باشد،

زیرا تا بی نهایتِ دشت هیچ مخاطب ِ مشخصی دیده نمی شود!

بی هیچ سرفه وُ تک سرفه یی شروع می کنم:

بله!با یک محاسبه ی سر انگشتی هم،

می توان به راحتی فهمید که در داستان پردازی ،

چه قدر ار اروپایی های غربیُ شرقی

و آمریکا یی های شمالیُ جنوبی قدیمی تریم

و دلیلِ این قدرت-گذشته از گنجینه های تاریخی-

ساختارِ زندگیِ فردیُ اجتماعی ما در این قسمت از زمین است!

 

این داستان ها،

همان مضامین محدودُ مشخصی هستند،

که می شود همه را فاکتور کردُ دانه به دانه

در دلِ پرانتزی که با دو بسته ی مرگُ زندگی،

شروعُ تمام می شوند،شروعُ تمام شوند...

مضامینی از قبیلِ گذشت،عشق،تفاهم،سوء تفاهم،

سفر تنهایی و...چند قلمِ دیگر

و صد البته با ندیده گرفتن ِ دنیای بزرگترِ بعد از مرگ

که اعتقاد ماست

و طبعاً داستانهایش هم بزرگتر خواهند بود

که برزخُ دوزخُ ناسوتُ لاهوت برخی از کهکشان های آنند!

با این احوالات،

خواسته یا ناخواسته فکر خواهی کرد

که چرا این تصورات عینیُ ذهنیُ قدرتنمد ما در تصویر،

به جایی نرسیده وُ نمی رسند!

به دوستم گفتم:

توجیهات متعصبانه وُ عالمانه ی ما،

هم کارِ جدیدی نیست

و هم این که علاوه بر خسته گیِ روحُ کسالتِ ذهن،

سرانجام ما را به نفرتی روشن فکرانه خواهند رساند

تا در خلوت به این نتیجه برسیم که:

اگر دلیل دوستی ها صرفاً دانشِ آدم باشد،

کتاب خانه ها

شایسته ترین دوست در دوستی خواهند بود...

زیرا پای دلت را لگد نمی کنند

و قندُ چائیت را هدر نمی دهند

و به موقع ساکتند 

و به موقع حرف می زنند...

یادم می آید در ارومیه بودم

و روی تپه ها برای خودم می گشتم!

هوا سرد بود اما باران نمی بارید!

آن روز،

درست یا نادرست به دنباله ی همین مبحث

به نتایجِ نه چندان درخشانی رسیدم

و در تنهاییِ خرافیُ بی پشوانه ی خود دریافتم

که دلیل این ضعف،ناهماهنگی است!

ناهم گانگیِ عمقِ قصه وُ ذهنِ مسطحِ راوی،

نا هم آهنگیِ هوشیاری علمِ روان شناسی

و شلخته گیِ ثبتِ احوالات

با تکراری ترین اصولی که

متعلق به دوران پارینه سنگی عمل ها

و ابتدایی ترین عکس العمل هاست!

ناهماهنگی بین تأمل های خلاقانه و موثر،

با حرکت های تندِ اداری!

ناهم آهنگی بینِ شعورِ سختُ شهرتِ آسان!

ناهم آهنگی بینِ بایدها وُ ندانستن ها!

دانستن ها وُ نتوانستن ها

و اضطرابی که دامن گیرِ همه ی عواملِ عالی رتبه وُ

دون پایه ی یک کار است!

همان آیا های ساده ی انسانی

که سالانه در دنیا در هیئت غولِ سکته،

هزاران نفر از برادرانِ عیال وارِ ما را،

حداقل به سی سی یو ها می فرستد!

نا هم آهنگی بینِ خرجُ درآمد!

نا هم آهنگی بینِ ساندوچ های نامرغوب

و انواعِ زخم معده ها!

نا هم آهنگی بینِ چکُ سفته های سرمایه،

با دودی چشم های کودکانه من!

نا هم آهنگی بینِ حقیقتُ واقعیت!

ناهم آهنگی بینِ توانِ هنر پیشه وُ شعاع بسته ی میزانس!

ناهم آهنگی بینِ وسعتِ میزانسُ ناتوانی هنر پیشه!

ناهم آهنگی بینِ سینما وُ صنعت

و خلاصه جمع بندی ِ خرافی تر این که

پس سینما گرانی که می آیند

و در دلِ این همه معضل،

اعتبارِ فرهنگی ما در هنر هفتم می شوند،

ابر مردانی هستند که تقدیر در سده،

مبعوثشان می کند

تا بیایندُ بروند!

بدونِ این که قابل تکرار باشند...

و از این جا به بعد دیدمُ می بینی که

بحث جهانی می شود!

کاش می دانستم منظورم چیست؟

تو می دانی؟

تکرارِ سبکِ هیچکاک،یا برسون،یا فلینی،

یه تماشاچیان سینما خدمتِ محض است،

اما برایِ خودِ سینما هیچ سودی نخواهد داشت!

از حافظ تا امروز،

چند خروارغزل سروده شده است؟

شاید صدتا!

آن چه به عنوانِ غزل سروده شده است،

مطمئناً به نفع شنوندگانُ خوانندگان غزل بوده است

و نه به نفعِ خودِ غزل

و خوب که نگاه می کنی می بینی،

غزل منتظرِ یک ابر مرد است

تا بیایدُ هشتِ حافظ را به نه تبدیل کند!

این جاست که به احترامِ نیما کلاه از سر بر می داریم

و به ستایشِ شاملو همه از جا بلند می شویم...

و به تماشای خانه دوست کجاستُ سوته دلانُ دستفروش،

احساسِ غرور می کنیم

و تومن مان را با اطمینان

روی میز رستوران ها کنارِ دلارها می کوبیم

و با توجه به سنُ سالِ فرهنگی بشر،

پدرانه به چارگوشه ی جهان سرک می کشیم

و با همان احساس خدادادی پدرانه،

که مرز و بوم نمی شناسد،

حافظانِ سینمای دنیا را تحسین می کنیم...

و خوش حال می شویم

در روزگاری زنده ایم که

تارکوفسکیُ برسونُ فلینی زنده بودند...

به عنوان یک تماشاچیِ قابلِ اعتماد!

که تعجب می کند که چگونه ممکن است بشر،

با این همه نبوغِ فکر،

فقط سیصد سال از عمرِ کشفِ رادیویش بگذرد؟

یک تماشاچی و نه هیچ کسِ دیگر...

ستایش کنیم مردانِ جان سختی را که در دوران های همیشه بد،

با سماجتُ شعورِ ذاتی خود

سفال سینما را به ششیشه تبدیل کردند

تا منُ تو وُ او چای فرهنگی مان را راحت تر بخوریم!

در آفتاب یا در سایه

و حق داری دیوانه شوی،اگر ببینی بعد از این همه سنُ تجربه...

سینما را آلوده به صفتِ صنعت می کنند

و صنعتِ تو را به یادِ دمپایی

و شورت

و تیرآهن

و تراکتور

و روغن نباتی

و ایزوگام می اندازد!

ولی واقعاً هست

و هست

هر چند که در ارزیابی تجاری،

ممکن است به پای کارخانه جاتِ آدامس سازی نرسد

اما برایت،

محصولاتِ ترساننده،

یا گریاننده

و محیرالعقولی تولید خواهد کرد

که رقمِ فروشِ روزانه اش

به کارخانجاتِ آدامس سازی پهلو می زند...

نمی دانم

و توهم نمی دانی

 

و فکر نمی کنم هیچ کسِ دیگری هم بداند!

آیا دولت ها باید

به کمکِ ارتش،

مردم را برای خریدنِ بلیطِ فیلمِ آئینه،

به طرفِ گیشه،

با سر نیزه هل دهند؟

آیا باید بچه هامان را

به تماشای فیلمِ رویاهای کودکی ببریم

و اگر در همان ده دقیقه ی اول

خمیازه کشیدند،

با پس گردنی مجبورشان کنیم

ساکت بنشینند،

تا به این پدیده ی فوق فرهنگی توهین نشده باشد؟

این ناهم آهنگیِ فلسی را

کدام افلاطون حل خواهد کرد؟

آیا می شود برای کسی که اصلاً پا ندارد،

کفش کادو ببریم

و برای کسی که از شدتِ دندان درد،

ملافه گاز می گیرد،

غزلِ عاشقانه حافظ را بخوانیم؟

و به کسی که اصلاً سواد خواندنُ نوشتن ندارد

کتابِ شامگاهِ بت ها هدیه کنیم؟

می بینی؟

دوستِ خوب من!

می بینی که چه گونه باز در باتلاقِ تناقصات افتاده ایم!

و هر چه بیشتر دستُ پا بزنیم،

بیشتر غرقمان خواهد کرد!

پس چاره ی این یکی چیست؟

هیچ!

باز هم هیچ!

دوباره هم هیچ!

ساکت می شویم

و شب ها را به روز

و روزها را به شب می رسانیم

و اتفاقاتِ خودشان خواهند افتاد!

انسان روزی بزرگ خواهد شد!

این قدر بزرگ

که به خیانت های بچه گانه اش،

به این تمدن های والا اعتراف خواهد کرد!

خدا کند تا آن روز کشیشی مانده باشدُ

انجیلیُ

جایگاهی برای اعتراف...آمین!

ما هم صبر خواهیم کرد!

به قول خاله ها:

سختی زندگی،

فقط در همین صد سالِ اولِ زندگی است!

بعد همه چیز درست خواهد شد!

مطمئن باش!

همچنان که من مطمئنم

و به همین دلیل است که اکنون

در دومین قوطی سیگارِ زَرم را باز کرده ام!

 

[ شنبه 7 فروردین1389 ] [ 4:51 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]

 

هوا ابری است!

چندین روز است که تلاش می کنم،

اسمِ درختان اُکا لیپتوس را حفظ کنم

اما نمی توانم!

دو روز تمام است که آن مگس هم گشنه وُتشنه،

در اتاقم،

خود را به درُ دیوار می کوبد!

پنجره را باز کردم که برود،

ساقِ پایم به لبه ی تخت خورد!

او را گم کردم!

تا چند دقیقه عشق و مگس را از یاد بردم

و بعدها اسمش را گذاشتم،

تحلیلِ عینیِ سکانس از فیلم ایثارِ تارکوفسکی!

انتحاریُ پیامبرانه!

آن جا هم قهرمان داستان،

ساقِ پایش به لبه میز می خورد!

هنوز صبحانه نخورده ام،

ولی تعداد سیگارهایی که کشیدم تا الان چارتا شده است!

بی هیچ دلیلی سر حالم

و از تصویر خودم درآینه،

راضی به نظر می رسم!

چشم های قشنگی دارم

و موهایم هم بد نیست...

می روم که روی تختم

آخرین فصلِ کتاب سیمای مرد هنر آفرین در جوانی،

اثر جویس را تمام کنم...

به دلیل ساقِ پایم منصفانه است که این نوشته را

با دیالوگ آلویشا در فیلم آئینه،

اثر اندره تارکوفسکی تمام کنم

که گفت:

مهم نیست،

مهم نیست...

همه چیز بالاخره درست خواهد شد،

روزی همه چیز

مطابق میل ما خواهد شد!

بعدها

مطمئنا یک ساعت در سکوت خواهم ماند

و این شعر که نمی دانم از کیست را،

در ذهنم مرور می کنم که:

حلزون از صدف خود بیرون می آید،

تا بمیرد.

باد سرد

در صدفش جای می گیرد...

14

مینی بوسِ یه وریِ دکتر!

ترانه های سوسن...

نزدیک شیشه ام تا به تو نزدیک تر باشم!

دریغ!

دست های عشق:

هدیه یی برای باستان شناسان آینده!

چشم های عشق:

الهامی برای شاعران آینده،

که همه دروغ ها را

به همسایگان خود نسبت می دهند!

من قلبم را در مثقال مثقال می فروشم!

مطمئن نیستی!

اما مطمئن باش،

من بیش از چهارصد هزار تومان می ارزم!

می بینی؟

باید ادامه داد!

باید همچنان ادامه داد!

زمین می چرخد!

ما خرمای خشک می خوریم،

با فرمان دوربین ! حرکت!

حرکاتی انجام می دهیم

و با فرمان کات

به استقبالِ شب می رویم

و حالا ساعت یازده ُ سیُ نُه دقیقه ی شب است!

برای نویسندگانِ رمانتیک،

سفر به سیبری ادبیات روسیه

فوقِ عالی خواهد بود!

به نویسندگان ژورنالیست حسوداَم می شود!

حقیقتِ دیگری هم هست که می گوید،

تخت فقط یک تخت نیست

و تلفن هم هرگز فقط یک تلفن نخواهد بود!

به استناد کلامی از داستایفسکی که گفت:

هیچ چیز خیال انگیزتر از خودِ واقعیت نیست...

و برای فرار از این مباحث غم انگیزتر

با تکه یی از اخلاقیاتِ چخوف خود را آرام می کنم

وبلند بلند می خوانم!

تیخونوف که شناخت عمیقی از چخوف داشت،

به یاد می آورد:

یکی از خصایص بارز چخوف این بود،

که در هیچ زمانی

از فکر کردن غافل نبود،

حتا زمانی که مشغول گوش کردن ماجرایی بود...

و راحت راحت می شوم!

چه مصیبتی!

چه مصیبتی!

رنج داستایفسکی را بکشی،

بی آنکه سطری جنایتُ مکافات نوشته باشی

و دل خوش حواس پرتی های چخوفانه ات باشی،

بی آن که خالقِ حتا یک مرغ دریایی باشی

و ابلهانه،

با معضلات پیچیده ی افلاطونی ات بدوی

و با حجبُ حیا بپرسی که

ببخشین!

دست شویی کجاست؟

و او هم برادرانه،

لته ی پشتِ دکوررا نشانت بدهد

و تو هم بروی!

 

حالا تب کرده ام

مطئناً کابوسهای امشبم همه روسی اند!

گردنم،

چانه ام را می سوزاند!

درختانِ در حال مرگ را درک می کنم

و سمورهای خوردسال را

که گزنه ها را با خرناسه می ترسانند!

مورچه ای شده ام که زورم به یارم نمی رسد!

طاقتی می خواهد کمر شکن،

اگر درختان بادام بخواهند از دانه به کمال برسند!

معجزه یی کن!

تو تنها خربزه ی شاداب این جالیز،

در گذرگاهِ گرازِ اندوهِ منی!

 

15

 

دو ساعت تمام است،

به صدای بارش باران گوش می دهم !

دوستم سه روز پیش ،

این بارنده گی را پیش بینی کرده بود!

وقتی پرسیدم چه طور؟

گفت که گُهِ جن خورده است!

چه کنم،چه کنی،چه کند،

چه کنیم،چه کنید،چه کنند...

دنبال یک کلکم تا خوابم ببرد!

خداحافظ!گاری کوپر!

بر خواخم گشت،

منتها به صورتِ یک گُل زرد!

 

16

پسر خواهد بود یا دختر؟

بانوی باردارِ ذهن،

گل به گونه از اعجاب

رختِ خیال را

بر بندِ صدای سگِ خانگی پهن می کند

و خیره می ماند

بر گردنِ کج خود که هم چون ریشه ی کدوست!

کو ناظری،

تا تماشاچی کولاک کرشمه هایش باشد،

که پروار از شیر خوردن

چون کره ی افسانه ترین اسبها،

یا پا به دیواره های وجود لگد می کوبد!

 

ساعت هشت و یازده دقیقه:

خالی از سربِ عشق

فیلمی که بر روی دست تهیه کننده اش مانده است!

مردی بر علیهِ خودش

شعبده های ابلهانه!

نه هتل،کشتی خواهد شد

و نه اهواز ،هایی تی!

همان دکلم که ،

برق افسرانِ متعصب نازی را بر دوش می کشد!

چند کیلو تی.ان.تی

قادر به تخریبم خواهد بود؟

گشنه ام نیست!

تشنه ام نیست!

من صبح دمِ کامبوج اَم!

خرابم از رایحه ی عطرِ گردنِ خواهری ژولیده،

که سیصد ترانه ترانه ملی از بر است

و تا لحظه یی دیگر

کنار مزرعه ی برنج تیر باران خواهد شد،

در نهمین روز قاعده گی اش!

 

ساعت یازدهُ نوزده دقیقه...

و حالا این که چو انداخته اند،

که در یکی از اطاق ها کَک دیده شده است...

ما هم اطاقمان را پیف و پاف کرده ایم...

و الان از همین بابت است مه گیجِ گیجم!

و همه ی این الم شنگه ها زیرسر یکی از زن هاست

که از کاهِ کَک بدبخت،

کوه ساخته ...

و سلیطه به این فکر نکرده است

که استعمال هر نوع حشره کشی ،

به لایه ی اُزنِ زمین صدمه ی جبران ناپذیر خواهد زد

و سیمان

و قند

و دمپایی

و نخ

واتوموبیل

و آجیل

و همه چیز-به خاطر گرما-

دچار تورم خواهد گشت!

کَک؟...چه کلمه ی آشنایی!...

 

17

 

برقِ چشم های مستخدم در آش پزخانه ابلُموف،

مغناطیسِ رنج می مکد پاهای دایی وانیا را!

چه خورده یی ماریا؟

وُدکا وُ پیاز!

یخ می زند اشکُ شیر

در چشم ها وُ پستان های گربه ی مُرده ی مادر،

زیرِ پُلِ متروکه!

 

تلو...تلو...تلو...

فردا بیستُ پنجم دسامبر است!

با من بلند بلند بخند،

تا همسایه ها شک کنند به این که،

نکند ما خوش بختیم!

من در برابر سه نفر سرِ تعظیم فرود می آورم:

رییسِ ایستگاه،

شیطان

و بیستُ پنجم دسامبر...

 

تلو...تلو...تلو...

 

 

کجا می روی ماریا؟

می روم تا مهره ی مار را،

زیر انبوهی از برف ها پنهان کنم!

 

دختران همسایه آواز می خوانند!

چایکوفسکی های بی شمار!

کنسرتِ شب مسلول!

خس خسِ هزار سینه!

آنا کار نینا با چشمانِ به شدت آبی اش،

که روزگاری شیر خدادادی اش را،

به نصفِ قیمتِ قوطی هایِ شیر خشک می فروخت،

روزانه هفده نوزاد را از عر عر می اندازد

تا برای بسته گانش،

جورابُ قرصُ میخُ سیب زمینی بخرد!

آبی،رنگِ افقِ تقدیرِ ما بود،

چون زرد،که رنگِ افقِ تقدیرِ برزیلی هاست!

 

تلو...تلو...تلو...

 

 

آسمانِ سفید،

تا نیمه ی تیرچه ها پایین آمده است

و کبوتران

-چون تیرِ پیر مردانِ کور-

به گل دسته ها می خورندُ به زمین سقوط می کنند؟

این نشانه ی چیست؟

این نشانه چیست،

وقتی زنی چترش را از یاد می برد؟

 

تلو...تلو...تلو...

 

به من خاطره یی بده!

به من خاطره یی بده،

ور نه صبح بچه ها کلاهم را کلفت تر خواهند کرد با برف

و به جای چشم،

برایم دو سیب زمینی پخته خواهند کاشت!

 

تلو...تلو...تلو...

 

برق چشمهای مستخدم

در آش پز خانه ابلُموف

مغناطیس رنج می مکد پاهای دایی وانیا را !

چهار چشم،

چهاز سیب زمینی در بشقاب

و گربه ی مُرده یی کنارشان!

 

[ شنبه 7 فروردین1389 ] [ 4:49 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]
 

مرداد

ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

 


.......................................................................................................................................

همایش ملی بزرگداشت هنرمند معروف سینما و تئاتر کشور مرحوم حسین پناهی با عنوان کسی که هیچکس نبود، با حضور برخی چهره های فرهنگی و هنری کشور در زادگاه این مرحوم روزچهارشنبه آغاز بکار کرد و بیست و پنجم مرداد به کار خود پایان داد.در این همایش برنامه هایی نظیر شب شعر بر مزار استاد ، بازدید هنرمندان از زادگاه مرحوم و میزگردهای تخصصی در زمینه آثار به جای مانده حسین پناهی اجرا و برگزار شد.

 مراسم افتتاحيه همايش ملي گراميداشت استاد حسين پناهي در سالن اجتماعات دانشگاه آزاد اسلامي واحد دهدشت برگزار شد.
شهردار دهدشت مرکز شهرستان کهگیلویه درمراسم افتتاحیه گفت: پناهی هنرمندی با ذوق در زمینه های مختلفی از جمله ، بازیگری ، تئاتر ، شعر بود که باید به الگویی برای هنرمندان استان کهگیلویه وبویراحمد تبدیل شود.
رستم عزیزی افزود: برای ارج گذاشتن به فعالیت های فرهنگی و هنری و هنرمندان باید یاد استاد حسین پناهی زنده نگه داشته

دبير همايش اين مراسم گفت: بايد با برگزاري همايش ها و يادواره هاي مختلف ياد هنرمندان گرامي داشته شود.
سعيد انصاريان افزود: استاد حسين پناهي از چهره هاي برجسته فرهنگي و هنري استان کهگيلويه و بويراحمد و کشورمان بوده که هنوز ابعاد آثار او براي مردم ناشناخته مانده است.

وي با اشاره به اينکه بايد آثار حسين پناهي در اختيار همه هم استاني ها و مردم سراسر کشور قرار گيرد بيان داشت: اين يادمان و بزرگداشت براي تجليل از حسين پناهي و آشنايي هنرمندان و چهرهاي فرهنگي و هنري کشور با زادگاه وي برگزار شده است.

انصاريان اذعان داشت: همه مردم استان و مسوولان استاني به خصوص در حوزه فرهنگ و هنر بايد براي شناساندن آثار پناهي تلاش کنند.

در روز دوم همایش که بحث تخصصی در مورد آثار حسین پناهی بود صاحب نظران و دوستان حسین پناهی به آثار ایشان پرداختند. ابتدا اقای یاری مجری برنامه با شعری از حسین پناهی و مقاله ای که خوددرباره زنده یاد پناهی نوشته بود را قرائت کرد.بعد از ان صاحب نظر استان اقای عطا طاهری با  اشاراتی به کارهای پناهی و درد فقر در نوشته هایش پرداخت.صاحب نظر بعددکتر کتایون نمیرانیان استاد دانشگاه شیراز که برای ایراد مقاله اش که مقایسه ی کتا ب گاثهای زرتشت با کتاب من و نازی و سالهاست که مرده ام پناهی، پرداخت که فلسفه و شعرهای پناهی را به پیامبر ایرانی ربط داده، که  برای حاضرین  در سالن  بسیار زیباوجزاب بود.و اما چهره برجسته ی دیگر که در این همایش شرکت کردبهنام نوروزی دوست و یاور ایشان در تمام لحظات زندگی اش  که  پناهی به دخترش انا گفته،بهنام برادری برای من بود که امروز متولد شد،و نوروزی سخنانش را در مورد کارهای حسین و خود اغاز کرد و حرفی زدکه اشک در چشمان همه جمع شد وکلامش این بود بی بی یون پناهی کاری است که 70 درصد سانسور شده است.ویاور دیگر پناهی که به ایراد سخنانش پرداخت مجید پرهیز بود که بحث در مودد شعرهای پناهی اغاز گردید و چند تن از حاضرین در سالن سوالهایی را در مورد شعر پناهی پرسیدند که اقای پرهیز و اقای داوری به سوالها جواب دادند.و نیز اقای گنجی و اقای دادگستر مقاله های خود را در مورد شعرهای پناهی ارائه دادند.

در شامگاه 24 مرداد شب شعری به عنوان ” شب شعري به یاد دوست ” در قبرستان شهر سوق که پناهی در انجا ارمیده است به زیبایی هر چه تمام تر برگزار شد و شاعران وبزرگان ادب به شعر خوانی بر روی مزار پرداختندو مادری نیز به رسم یادبود که به این یاد مان امده ،(مادر دکتر کتایون نمیرانیان) گلی به حسین پناهی هدیه داد و با صدای بلند گفت که پناهی استوره زنده است و او صدای ما را در این شب زیبا می شنود.

مراسم روزاختتامیه که جمعه25مرداد،صبح در سالن اجتماعات دانشگاه ازاد دهدشت برگزار گردیدواز کسانی که در این همایش شرکت کردند تجلیل و جوایزی به رسم یاد بود به انها اهدا گردید.

                                (دبیر خانه همایش ملی کسی  که هیچ کس نبود )

                                                  حسین پناهی  مرداد ۸۷

[ یکشنبه 10 شهریور1387 ] [ 11:10 قبل از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]

مدار
خورشید ، جاودانه می درخشد در مدار ِ خویش !
ماییم که پا جای پای خود می نهیم
و غروب می کنیم هر پسین !
آن روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک ِ دوردست ،
نگاه ِ ساده فریب ِ کیست که هم راه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز !
ای رمز !
ای همه ی روزهای عمر ِ مرا اولین و آخرین
[ چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ] [ 9:20 قبل از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مُردگان !
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت .


«شعر : حضرت استاد حسین پناهی»
<یا حق>

[ یکشنبه 23 دی1386 ] [ 1:15 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]

چشمان من

شب در چشمان من است
به سياهي چشم هايم نگاه كن
روز در چشمان من است
به سفيدي چشم هايم نگاه كن
شب و روز در چشمان من است
به چشم هاي من نگاه كن
پلك اگر فرو بندم

جهاني در ظلمات فرو خواهد رفت .

 

کنتراست
به عزیزم علی مراد خانی

سیاه سیاهم
با زرد هماهنگم کن استاد !

دستمال سرخ دارم

 

این جایم
بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم
و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان می دهم .


گاه حجم یک کلاغ

کنتراست یک تابلو را حفظ می کند

 

اعتراف

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم !
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم !
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم !
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم !
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم !
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم !
من می ترسم پس هستم

چشم من و انجیر

دیوونه کیه ؟
عاقل کیه ؟
جونور کامل کیه ؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمی گم سئوال دارم
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارم
می چرخم و می چرخونم سیّارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش !
"راه" دیدم نرفته بود "رفتمش "
"جوانه" نشکفته را "رستمش "
"ویروس" که بود حالیش نبود "هستمش"
جواب زنده بودنم مرگ نیود ! جون شما بود ؟
مردن من مردن یک برگ نبود ! تو رو خدا بود
اون همه افسانه رو افسون ولش !!
این دل پر خون ولش !
دلهره گم کردن " گدار" مارون ولش !
تماشای پرنده ها بالای " کارون" ولش؟
خیابونا ، سوت زدنا ، شپ شپ بارون ولش
دیوونه کیه ؟
عاقل کیه ؟
جونوور کامل کیه
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم !!
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه ؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سرو اسرار معماست ؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله !
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله !
پریشونت نبودم ؟!
من
حیرونت نبودم ؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه !
"اتم " تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه !
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه !
انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه !
چشمای من آهن انجیر شدن !
حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن !
عمو زنجیر باف زنجیر تو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم !
دیوونه کیه
عاقل کیه
جونور کامل کیه ؟!

 

پیاده روی

گز می کنم خیابان های چشم بسته از بر را
میان مردمی که حدوداً می خرند و
حدوداً می فروشند
در بازار بورس چشم ها و پیشانی ها

و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد

 

آشنایی منُ نازی

می اندیشیدم که گناه ،
تکرار تجربه هاست
و شیطان از دریچه ی صدف ِ پوسیده یی سَرک کشید ُ گفت :
خداوند ، اداره ی جهان را به انسان سپرده است !

در ساحل بودم ،
از مرغ ِ دریایی ندا رسید
هیچ کلمه یی سفیدی ِ حضور ِ مرا آیینه نمی شود !
گوش دادم به سقوط ِ بلوط ِ پیر ،
در جنگل ِ انبوه ِ پُشت ِ سَرم ....
و باد ، ندا داد :
راز جاودانگی را در قوزک ِ پایش بخوان !
و نهال نو می گفت :
روزُ شب حیات ِ مرا کفاف می دهد !

زمستانی از پی ِ زمستانی می گذشت ،
تا در بامدادی سفید
شعله یی در هیات ِ زنی دستش را بر شانه ی سردم گذاشت !

 

همه چی از یاد آدم می ره

 

همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت .
جیرجیرک با گلوی من می خوند.
شاپرک با پر من پر می زد .
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد .
مست می کردم من با زنبور ، از گس عطر گل بابونه .
سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز .
هاله بودم در صبح ، گرد چتر یاس .
گیج می رفت سرم ، در تکاپوی سر گیج عقاب .
نور بودم در روز ،
سایه بودم در شب .
خود هستی بودم ،
روشن و رنگی و مرموز و دوان .
من عفریته مرا افسون کرد
مرا از هستی خود بیرون کرد .
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموش بود.
چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی .
حلقه افتاد پس از طرح سوال .
ابدی شد قصه هجر و وصال.
آدمی مانده و آیا و محال .
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من .
سردمه !!
مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم .
عین آغاز زمین .
زمین !
یه کسی اسممو گفت !
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند ؟
جیرجیرک آواز می خوند .
تشنته ؟ آب میخوای ؟
کاشکی که تشنه م بود .
گشنته ؟ نون می خوای ؟
کاشکیکه گشنم بود .
دندونت درد می کنه ؟
سردمه .
خوب ! برو زیر لحاف .
صد لحاف هم کممه .
آتیشو الو کنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم  داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم ، کوره روشن کردند .
پاتو چرا بستی به تخت ؟
پامو ! پامو بستم که اگه یه وقت
زمین سقوط کنه طوری نشم .
کی ، کی گفته زمین می خواد سقوط کنه ؟
قانون دافعه گفت .
چشممو دور می بینی می ری ددر !
بوی گوگرد می دی !
هی هوار !
فسفر و گوگردو تشخیص نمی دن !
وای از اقبالم !
باز بارون خیال ، آسیاب ذهنتو چرخونده ؟
باز فیلسوف و سوال.
باز عارف و سفال .
باز هستی و زوال .
باز آمال و محال .
باز شاعر و نهال .
باز کودک و خیال ؟
کجاها رفته بودی ؟
میخونه یا معبد ؟
رنج ما قوی تر از مشروبه !
میخونه افسونه !
پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه ؟
من نمی بخشم اگه ، جای پات بی جای پام ، روی جایی حک بشه !
کجاها رفته بودی ؟
هیچ کجا !
رو شعاع هستی برا خودم می گشتم .
همه چی برای من ممکن بود
تو خودت می بینی ، همه چیز عادی بود
کاه دادم به خر
کفشامو بردم گذاشتم تو کپر ، که یه هو نصف شبی سگ نبره .
فرقونو شستم که سیمان تو کفش خشک نشه .
لحافو رو بچه ها پهن کردم .
همه چی ! همه چی !
همه چی برای من ممکن بود .
کار و تولید و تلاش
حرمت همسایه
می دونستم که سلام یعنی چه
می دونستم که زمان معناش چیه
من کیه
اون کدومه
می دونی ؟
بعدش هم ،
گردنُ صاف کردم
خیره ماندم به دور .
انگاری سایه م افتاد رو ماه
مثل یه هول
مثل یه غول
به خودم می گفتم : انسانم
من شعور همه آفاق هستم
می تونم برای شیر زائو ماما بشم .
می تونم پلنگو زنجیرش کنم.
می تونم  با تیشه
چنار رو سرنگون کنم
می تونم !
بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال
برگردم به کودکی
تا که با چرخ خیال
وصله نور بدوزم به پیراهن شب .
یه هو وسوسه شدم رفتم توی نا ممکن !
تو ناممکن ، فیل هوا می کردن ؟
آره !خب! فیل هوا !
که می خواستی برگردی به کودکی ؟
آره ، آره خب ، پشت سوال
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم ! می خواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
آه !
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها ، خیره گی ها ، خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه ی پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر .
من،
من باید برگردم ،
تا تو قبرستون ده ، غش عش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق ، سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
کلید کهنه صندوق عجایت ، لای دستمال چه نوع پیر زنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست
گناه پای شل  گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه .
من باید برگردم تا به مادرم بگم ، من بودم اون شب ،
شیربرنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم ، باشه باشه ، نمی خواد کولم کنی !
گندوما را تو ببر ، من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا ، نرم تا آن ور کوه !
من می خوام برگردم به کودکی !!

به وقتِ گرینویچ

اولین نقطه یی که از مرکزِکاینات گریخت

و برخلاف محورش به چرخش درآمد،سرِمن بود!

من اولین قابله یی هستم که نافِ شیری را بریده است!

اولین آواز را من خواندم،

برایزنی که در هراسِ سکوتُ سنگُ سکسکه،

تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد!

من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است!

من ماگدالینم!غولِ تماشا!

کاشفِ دلُ فندقُ سنگِ آتش زنه!

سپهر را من نیلگون شناختم!

چرا که هم رنگ هوس های نامحدودِ من بود!

خدا،کران بیکرانه ی شکوهِ پرستش من بود

و شیطان،اسطوره ی تنهاییِ اندیشه های هولناکِ من!

اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دست من بود!

کفش ابتکار پرسه های من بود

و چتر،ابداع بی سامانی هایم!

هندسه،شطرنجِ سکوتِ من بود

و رنگ،تعبیر دل تنگی هایم!

من اولین کسی هستم که،

در دایره ی صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است!

من اولین سیاه مستِ زمینم!

هر چرخی که می بینید،

بر محورِشراره های شورعشقِ من می چرخد!

آه را من به دریا آموختیم!

من ماگدالینم!

پوشیده در پوستِ خرس

و معطر به چربی وال!

سرم به بوته ی خشکِ گونی مانند است،

با این همه هزار خورشیدُ ماهُ زمین را

یک جا درآن می چرخانم!

اولین اشک را من ریختم،

بر جنازه ی زنی که غوطه در شیرُوخون

کنار نارگیلی مُرده بود!

بی هراسِ سکوتُ سنگُ سکسکه...!

خاطرات

ما چیستیم؟

جز مولکول های فعال ذهنِ زمین،

که خاطرات کهکشان را

مغشوش می کنیم!

دلقک

بعد از ان شب بود،

که انسان را همه دیدند

با بادکنکِ سَرش

که بزرگ و بزرگتر می شد به فوتِ علم

و تماشاچیان تاجر،

تخمین می زدند که در این استوانه ی بزرگ

می شود هزاراسب والاغ را

به هزار آخورِپر از کاهُ علوفه بست

و همه دیدند که ان شب او

انگشتر اعتقاد به سپیدارها را

از انگشت خود بیرون کشید!

با کلاهی از یال شیر،

بارانی یی از پوستِ وال،

شلواری از چرم کرگدن،

کفشی از پوستِ گاو میش،

موهایی از یالِ بلندِ اسب،

دندان هایی از عاجِ فیل

و استخوانهایی همه از طلای ناب

و قلبش...

تنها قلبش قلب خود او بود!

کندوی نو ساخته یی

که زنبورانش در دفترِشعر شاعری،

همه سوخته بودند

به آتش گلهای سرخُ زرد!

خلال

برهنه ی برهنه!

جز کاسه یی سفال به جای کلاه،

آذینِ زنی نازا

و پوتین کهنه یی برپینه های پا

بی بندُ وعاصی به دایره ها

از انسان کسی نمانده بود...

جز کاسه یی سفال

که هزار بار،

از کنار دیگ پُر

خالی گذشته بود

و پوتینی کهنه

که هزار راه بی برگشت،

بی خود خواهِ خود

او را از شعاع آسنایی،

به شعاع آشناتری می رساند!

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند،

چون که من آفریده ام از عشق

جهانی برای تو!

این بود سوتِ ناسوته اش،

آن دَم که پشت بر جهان نو ساخته،

چشم در هیچُ پوچ

بابونه ی خشک می خورد

و خلال می نمود!

روباهِ باد

از خرابه های هم جوار

واق می زدُ می گذشت

با جاروی بلندِ دُمش

که هزار تارِیال،

از هزار اسبِ شهید تشنه ی هزار جنگ بود!

زندگی نامه

خواب بودم من به خلوت،

خوابِ خواب!

فارغ از افسونِ ابُ و بادُ خاکُ افتاب!

ماده ببری آمدُ

بر هر دو چشمم لیس زد!

من دویدم رو به صحرا،

تا بپرسم رازِخوابم را...

لاله یی از دور بانگِ هیس زد!

ایستادم چشم در چشم سراب...

خاک با بهت نگاهم

طرح یک تندیس زد!

جرقه

می چرخاند فلک،

آتش کردانِ دو رنگی را!

زردُ سبز!

جهان خاکستری ست

و صداها به سفری دور رفته اند!

در دل من است آن چه تو در چشمانت پنهان کرده یی!

لب بر لبُ بارانِ ابدی سال ها،

تا بگذرند دایناسورهای پخمه

از کنار صخره یی

که در آن

اشتیاقِ منُ تو قرینه بود!

بلندی های بادگیر

این لحظه و همیشه!

به یاد مارجا نیکا!

عزیزترین موجودِ معاصرم!

که در اعماقِ این دریای وهمُ هولُ مرگ،

مرواریدِ اکتشافاتم شد

و اکنون

یگانه وُبی تا

می درخشدُ ظلمانی ترین زوایای وجودم را روشن می کند!

به یاد او که شبیهِ هیچ کس نیست!

شبیه هیچ کس

الّا رویاهای دور و دراز خودم!

بهانه ی همه ی دویدن ها وُایستادن ها وُخوابیدن ها!

بهای همه سکندری ها وُ خیره گی ها وُدل تنگی ها وُ بی خوابی ها!

سبزِتُردِ هفت ساله گی

و طلای همیشه!

آسمانِ درختانِ بادامِ همه بهارها!

سنگ ها وُگُل سنگ های همه کوهستان ها

و گلِِ گُل بوته های ارغوان همه ی تپه ها!

نازِ همه ی بابونه ها!

معجزه ی همه آواها،

که همراه با زمین،

چشم سنجاقک احساس را به طلوعی دوباره می کشاند!

هفت لایه ی زمین!

هفت پرده ی آسمان!

همه جا!

همه جا!

همه جا تو بودیُ دلم را به بازی می گرفتیُ نمی شناختمت!

در داستان های روسی،

پشت پنجره،

سر برشیشه یخ بسته،

برفِ سنگینِ خیابان ها را تماشا میکردی

و در شعر آمریکای لاتین،

با موهای وِزوِزِ هرگز سانه نخورده وُصورت خاکی،

چون سیب زمینیِ تازه از خاک درآمده یی،

چشم ها را تنگ کردی

و خیره بر دوربین خبرنگار غریبه ماندیُ هیچ نگفتی!

افسوس همه دریاها!

ژرفای همه افق ها!

جذبه همه خاک ها

و آن حس غریبی که بناهای متروکه می دهند!

چمن زادگاه گوزن های خسته ی مهاجر!

رقصِ خوشه ها!

طعمِ گل!

طعمِ ازگیل!

عطر تنباکو

و معماری سرسریِ قاب پروانه ها!

زنگوله ی فریبای همه ی بادها!

پاریسِ توریستِ بنگلادشی دل!

همه ی زمین،

با رنگین کمان های هزار رنگش!

آخرین آیه از کتابی مقدس که در خاطره ی جهان مانده است!

لالای رامش گرِ کودکِ عقل!

آدرس خدا!

زیبا ترین ترجمان ربو بیّت!

بها و بهانه!

بهانه و بها!

هستی کوچک من،

با کهکشانهای دورُ نزدیکش!

زمین کوچک من،

با آلپ هل وُ البرزهاوُاطلس وُ

نمک ها وُگوگرد ها وُمیخک ها و سنگ ها

و صحراها وُ شقایق ها وُ شهرها وُدرخت ها وُنروژهایش!

همه ی نمراتِ کسریِ ریاضیاتِ دبیرستانِ وجود!

به یادِ تو!

یادم!

تنها یادم!

این لحظه وُ همیشه...

گرگ

وا رفته زیرِماه:

کنارِسنگ

با هم دمانِ دائمی اَم:

بوته های ارغوانُ وِز وِزِ مگس!

چون گُرگِ شَل که به بوی هزار پرسه آلوده است!

جفتم نیامده استُ

در افق

جز هاپُ هوپِ سگ،

صدایی طلوع نمی کند!

گمُ شُدیم

چشم از دیوار گرفتی

و گفتی:

کی؟کجا؟

چشم از دیوار گرفتم

وگفتم:

به راستی،

کی؟کجا؟

غروب،

با چشمان خیس از هم جدا شدیم

و گم شدیم

در شهری که هیچ یک از ساکنانش نمی دانستند،

به راستی،کیُ کجا!

چاره

هر فصل را چون گبه وُ گلیم،

دستی استاد می زند کرکید!

طالع بخت رنگ نمی گیرد گاه،

چاره یی کو؟جز به سیاهُ سفید...

آوار

کاج در پنجره تقسیم بر چار

لق لق پنکه ضریبِ دو هزار

خانه با یاد تو به پاست هنوز

غفلت از عشق همانا وُ همانا آوار...

شَک

به تعبیرُ تفسیرِ این زندگی،

بیایید با هم همه شک کنیم!

خطا بوده شاید تعابیر ما،

نگاهی به تعبیر جلبک کنیم!

بیراهه ها

چه اوقات سختی که بر من گذشت!

گواهِ دلِ ریشِ من،ماه بود!

دمی شک نکردیم به شاه راه ها،

دریغا که بی راهه ها راه بود!

ترانه

پاپتیُ خسته تو کوهُ کُتل،

عمری دویدم نرسیدم به دل!

خنده ها وُ گریه هاشُ گوش دادم،

حرفِ حسابی نشنیدم زِدل!

دیونه دل!بی خونه دل!

تو کوچه ها،ویلونه دل!

شب ها می گرده تو هفت آسمون،

سبد سبد ستاره جم می کنه!

وقتی که ماه می گه:بمون تا ابد!

یواشکی زحمتٌ کم می کنه!

دیونه دل!بی خونه دل!

تو کوچه ها،ویلونه دل!

با پیرهن یه لّا یه لو،کنارِدریا میره!

سوت میزنه و شعر می خونه وُشاپریا رُ می خواد!

تو این همه موجودُ بودُ نبود،

نق میزنه وُ قهر می کنه وُهرگز نیا را رُ می خواد!

دیونه دل!بی خونه دل!

تو کوچه ها،ویلونه دل!

 

[ سه شنبه 11 دی1386 ] [ 12:53 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]
 

من حسینم ... پناهیم .

خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ...
وقتیم نبودم ، مال شما .

اگه دوست داری با من ببین
یا بذار باهات ببینم
با من بگو
، یا بذار با تو بگم
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ...

حيران
سرگردان وگمنام
همچون گمنام ترين سرباز اردوگاه زندگي
همچون قويي غريب ميان قوهها
کم نمو
کم رشد
جان سخت
همچون درخت هاي ولايت
نه نابغه اش مي نويسيم و نه استاد خطابش مي کنيم و نه به معجزة کلمات عنواني را به او  نسبت مي دهيم .
به تعبير خود او کلاغي که تابلوي منظر ما را متعادل مي کند .
در بازيها در نوشته ها در هر جايي که او را ببينيد يا بشنويد احساس آرامش عجيبي مي کنيد .
از هر کجاي احساس که با او متقاطع شويد در لحظه هم سفر شما خواهد شد .
معجزة هنر به تعريف او تاثير است تخفيف يک غم يا تشديد يک شادي و به شوخي هاي خاص خود شما را از کنار محالها و ناممکن ها به هيچ بغضي عبور مي دهد ...

بيكرانه

در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟
 

غريب

مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اوين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم

بهانه

بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود
و ساندويچ دل وجگر

بقا

ده دقيقه سكوت به احترام دوستان و نياكانم
غژ و غژ گهواره هاي كهنه و جرينگ جرينگ زنگوله ها
دوست خوب من
وقتي مادري بميرد قسمتي از فرزندانش را با خود زير گل خواهد برد
ما بايد مادرانمان را دوست بداريم
وقتي اخم مي كنند و بي دليل وسايل خانه را به هم مي ريزند
ما بايد بدويم دستشان را بگيريم
تا مبادا كه خداي نكرده تب كرده باشند
مابايد پدرانمان را دوست بداريم
برايشان دمپايي مرغوب بخريم
و وقتي ديديم به نقطه اي خيره مانده اند برايشان يك استكان چاي بريزيم
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
ما بايد دوست بداريم

كودكي ها

به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود

دل خوش

جا مانده است
 چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد

كاج ها در بكر اند

نيمكت كهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولين بارش زمستاني
از ذهن پاك كرده است
خاطره شعرهايي را كه هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهايي را كه هرگز نخوانده بودي

خاكستر پروانه ها

حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما چيزي خوابم را آشفته كرده است
در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟
كاش تنها نبودي
آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
مي داني ؟
انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقي مرا مي برد
انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و
مرا ببخش
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
مي شنوي ؟
نگار صداي شيون مي آيد
گوش كن
مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
ما به جاي آن
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
گوش كن
يكي بود يكي نبود
ني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جاي پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند
صداي شيون در اوج است
مي شنوي
براي بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
تاريخ يا جغرافي ؟
مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند
گوش كن
به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگير نوشت
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند
مي داني ؟
از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
كودك
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه بي نهايت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را
در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند
يادم مي آيد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
او را
كسي را دوست مي دارم

خاكستر

به من بگوييد
فرزانه گان رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشيدي را تصوير مي كنيد
كه ترسيمش
سراسر خاك را خاكستر نمي كند ؟

كاكل

با تو
بي تو
همسفر سايه خويشم وبه سوي بي سوي تو مي آيم
معلومي چون ريگ
مجهولي چون راز
معلوم دلي و مجهول چشم
من رنگ پيراهن دخترم را به گلهاي ياد تو سپرده ام
و كفشهاي زنم را در راه تو از ياد برده ام
اي همه من
كاكل زرتشت
سايه بان مسيح
به سردترين ها
مرا به سردترين ها برسان

شبي باراني

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم

مرداد

ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

جغد

كيست ؟
كجاست ؟
اي آسمان بزرگ
در زير بال ها خسته ام
چقدر كوچك بودي تو

نه

بر مي گردم
با چشمانم
كه تنها يادگار كودكي منند
آيا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟

آوار رنگ

هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
امشب دلي كشيدم
شبيه نيمه سيبي
كه به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
ناپديد ماند

گفتگوي من و نازي زير چتر

نازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه
و قشنگتر اينه كه
يادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
اسي راسي ؟ يه روزي
اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه
اون وقت بشر چكار كنه ؟
من : هيچي نازي
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
وقتي آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو مي كنه و با هلهله
از روي آتيش مي پره
نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو
اگه با هم بخوريم
هلهله هاي من وتو چطوري ثبت مي شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
من : من سياه و تو سفيد
نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
من : نمي دونم والله
چتر رو بدش به من
نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود

شب و نازي ‚ من و تب

من : همه چي از ياد آدم مي ره
مگه يادش كه هميشه يادشه
يادمه قبل از سوال
كبوتر با پاي من راه مي رفت
جيرجيرك با گلوي من مي خوند
شاپرك با پر من پر مي زد
 سنگ با نگاه من برفو تماشا مي كرد
سبز بودم درشب رويش گلبرگ پياز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل ياس
گيج مي رفت سرم در تكاپوي سر گيج عقاب
نور بودم در روز
سايه بودم در شب
بيكرانه است دريا
كوچيكه قايق من
هاي ... آهاي
تو كجايي نازي
عشق بي عاشق من
سردمه
مثل يك قايق يخ كرده روي درياچه يخ ‚ يخ كردم
عين آغاز زمين
نازي : زمين ؟
يك كسي اسممو گفت
تو منو صدا كردي يا جيرجيرك آواز مي خوند
من : جيرجيرك آواز مي خوند
نازي : تشنته ؟ آب مي خواي ؟
من : كاشكي تشنه م بود
نازي : گشنته ؟ نون مي خواي ؟
من : كاشكي گشنه م بود
نازي : په چته دندونت درد مي كنه ؟
من : سردمه
نازي : خب برو زير لحاف
من : صد لحاف هم كمه
نازي : آتيشو الو كنم ؟
من : مي دوني چيه نازي ؟
تو سينه م قلبم داره يخ مي زنه
اون وقتش توي سرم
كوره روشن كردند
سردمه
مثل آغاز حيات گل يخ
نازي : چكنم ؟ ها چه كنم ؟
من : ما چرامي بينيم
ما چرا مي فهميم
ما چرا مي پرسيم
نازي : مگس هم مي بينه
گاو هم ميبينه
من : مي بينه كه چي بشه ؟
نازي : كه مگس به جاي قند نشينه رو منقار شونه به سر
گاو به جاي گوساله اش كره خر را ليس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خيلي هم خوبه كه ما ميبينيم
ورنه خوب كفشامون لنگه به لنگه مي شد
 اگه ما نمي ديديم از كجا مي فهميديم كه سفيد يعني چه ؟
كه سياه يعني چي؟
سرمون تاق مي خورد به در ؟
پامون مي گرفت به سنگ
از كجا مي دونستيم بوته اي كه زير پامون له مي شه
كلم يا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگي كندوي زنبور چشم آدمه
من : درك زيبايي ‚ دركي زيباست
سبزي سرو فقط يك سين از الباي نهاد بشري
خرمت رنگ گل از رگ گلي گم گشته است
عطر گل خاطره عطر كسي است كه نمي دانيم كيست
مي آيد يا رفته است ؟
چشم با ديدن رودونه جاري نمي شه
بازي زلف دل و دست نسيم افسونه
نمي گنجه كهكشون در چمدون حيرت
آدمي حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هيجاني ست بشر
در تلاش روشن باله ماهي با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پيچش نور در آتش
آدمي صندلي سالن مرگ خودشه
چشمهاشو مي بخشه تا بفهمه كه دريا آبي است
دلشو مي بخشه تا نگاه ساده آهو را درك بكنه
سردمه
مثل پايان زمين
نازي
نازي : نازي مرد
من : تا كجا من اومدم
چطوري برگردم ؟
چه درازه سايه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
يه چيزي دستم بود كجا از دستم رفت ؟
من مي خواهم برگردم به كودكي
قول مي دهم كه از خونه پامو بيرون نذارم
سايه مو دنبال نكنم
تلخ تلخم
مثل يك خارك سبز
سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم
چه غريبم روي اين خوشه سرخ
من مي خوام برگردم به كودكي
نازي : نمي شه
كفش برگشت برامون كوچيكه
من : پابرهنه نمي شه برگردم ؟
نازي : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممكن نيست
من : براي گذشتن از ناممكن كيو بايد ببينيم
نازي : رويا را
من : رويا را كجا زيارت بكنم ؟
نازي ك در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمي آد
نازي : بشمار تا سي بشمار ... يك و دو
من : يك و دو
نازي : سه و چهار
.
.
.

شبي كه من و نازي با هم مرديم

نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم
من : نازي بيا
نازي :‌ مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست
كه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟
من: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند
نگاه كن
نازي : يه سايه نشسته تو ساحل
من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنه
نازي : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كن
نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا
راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟
من : بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟
بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟
نازي : ديوونه ست؟.
من : شده ‚ مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده
نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم
من : كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند
نازي : خوشا به حالش كه ستاره ها را داره
من : رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدند
نازي : اينو تو يكي از مجلات خوندي عاشقه؟
من : عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه
نازي : واه
من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟
من : نه
يه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه
نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خوراك چيكار مي كنن
من : سرما مي خورن
مادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه
نازي : مادرش سايه يه درخته ؟
من : نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنيدي ؟
نازي : آره صداي باده !‌داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببند
و از سگ هايي برام بگو كه سياهند
و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند
من : آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
با خود به هيچ كجا نبرد

سرودي براي مادران

پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
چه كسي او؟
زني است در دوردست هاي دور
 زني شبيه مادرم
زني با لباس سياه
كه بر رويشان
شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته است
رفتم و وارت ديدم چل ورات
چل وار كهنت وبردس بهارت
پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
و اين بار زني بهياد سالهاي دور
سالهي گمم
سالهايي كه در كدورت گذشت
پير و فراموش گشته اند
مي نالد كودكي اش را
ديروز را
ديروز در غبار را
او كوچك بود و شاد
با پيراهني به رنگ گلهاي وحشي
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
زني با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته
بود
زير همين بلوط پير
باد زورش به پر عقاب نمي رسيد
ياد مي آورد افسانه هاي مادرش را
مادر
اين همه درخت از كجا آمده اند ؟
هر درخت اين كوهسار
حكايتي است دخترم
پس راست مي گفت مادرم
زنان تاوه در جنگل مي ميرند
در لحظه هاي كوه
و سالهاي بعد
دختران تاوه با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد نشسته
است آنها را در آوازهاشان مي خوانند
هر دختري مادرش را
رفتم و وارت ديدم چل وارت
چل وار كهنت وبردس نهارت
خرابي اجاق ها را ديدم در خرابي خانه ها
و ديدم سنگ هاي دست چين تو را
در خرابي كهنه تري
پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
و اين بار دختري به ياد مادرش

منظومه ها

پس اين ها همه اسمش زندگي است
دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش
برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
و فكر من
واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس رابر مي داشتند
و همين طور ريگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد
زيرا دوست داشتن خال با روح ماست

ساده دل

دل ساده
برگرد و در ازاي يك حبه كشك سياه شور
گنجشك ها را
از دور و بر شلتوك ها كيش كن
كه قند شهر
دروغي بيش نبوده است

بارون

همه اينو مي دونن
كه بارون
همه چيز و كسمه
آدمي و بختشه
حالا ديگه وقتشه
كه جوجه ها را بشمارم
چي دارم چي ندارم
بقاله برادرم
مي رسونه به سرم
آخر پاييزه
حسابا لبريزه
يك و دو !‌ هوشم پريد
يه سياه و يه سفيد
جا جا جا
شكر خدا
شب و روزم بسمه

تاسه

در گهواره از گريه تاسه مي رود
كودك كر و لالي كه منم
هراسان از حقايقي كه چون باريكه اي از نور
از سطح پهن پيشانيم مي گذرد
خواهران و برادران
نعمت اندوه و رنج را شكر گذار باشيد
هميشه فاصله تان را با خوشبختي حفظ كنيد
پنج يا شش ماه
خوشبختي جز رضايت نيست
به آشيانه با دست پر بر مي گردد پرستوي مادر
گمشده در قنديل هاي ايوان خانه اي كه سالهاست
از ياد رفته است
خوشا به حالتان كه مي توانيد گريه كنيد بخنديد
همين است
براي زندگي بيهوده دنبال معناي ديگري نگرديد
براي حفظ رضايت
نعمت انتظار و تلاش را شكرگزار باشيد
پرستوهاي مادر قادر به شكارش بچه هاشان نيستند

چراغ

بيراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و مي كشيد
زين بعد همه عمرم را
بيراهه خواهم رفت

آواز لالايي

بگو مادرم
مادرم مادرم كل كنيزو
مادرم كل كتا
مادرم مادرم مادرم مادر بي دخترم مشهدي تركي
بگو مادرم
در آن روزهاي دور از (مله جنگله) بلند شو بلند شو
زنها تو را ترك كردند
بگو مادر مادرم كه
مادرم
فرخنده خواهرم
بگو مادرم كه :
گوشه اي از مينارت را خار زردي در مور به خودش گرفته .

منظومه ها

پس اين ها همه اسمش زندگي است
دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش
برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
و فكر من
واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس رابر مي داشتند
و همين طور ريگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد
زيرا دوست داشتن خال با روح ماست

وهم

كهكشان ها كو زمينم ؟
زمين كو وطنم
وطن كو خانه ام ؟
خانه كو مادرم ؟
مادر كو كبوترانم ؟
....معناي اين همه سكوت چيست ؟
من گم شدم در تو ؟
يا تو گم شدي در من اي زمان ؟
....كاش هرگز آن روز
از درخت انجير پائين نيامده بودم !!
كاش !

 

سكوت

 

چه ميهمانان بي دردسري هستند مُردگان !
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند
و اندكي سكوت

 

عقرب عشق

دم به كله مي كوبد
و شقيقه اش دو شقه مي شود ،
بي آن كه بداند
حلقه آتش را در خواب ديده است
عقرب عاشق .

[ سه شنبه 11 دی1386 ] [ 12:47 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]
روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم

داره بارون می آد،یه دفعه یاد این شعر "حسین پناهی"افتادم
چترت رو بده من
اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود؟
نه عزیز دلم،آدم بود
بیا زیر چتر من، تا بارون خیست نکنه
همه چی از یادم میره
به جز یادت که همیشه یادمه

بارون، آیه‌های آسمونِ!/رجبعلی محبی

 

به موقع آمدی

چهلُ پنج ساله گی،

دورانِ عجیب غریبی از عمرِ آدمی است!

به وضوح می توان احساس کرد،

که به آخرِ همه چیز رسیده یی!

یا به عبارتی،

همه چیز به یک پایان رسیده است!

دیگر کمتر خبری تو را به هیجان می آورد!

آینده برایت مثل یک خبرِبد تصور می شود!

به دلایل مغشوشی خود را مجنون احساس می کنی!

بی حوصله وُ بدبین می گوییُ می شنوی!

کم تر حوصله ی تمرکز بر مسائل ریز و درشت را داری!

گاه به اصطلاح تَقَی به توقّی می خورد

و خردک حوصله یی به سراغا می آید،

ازآن بالا بالا ها به انسا نُ تاریخ نگاه می کنی!

دیکته یی پُر از کلماتِ غلطُ پُر از خط خورده گی...

از آن جاست که می بینی،

ساکنین این کشتیِ طوفان زده که فرجامی جز غرق شدن ندارد،

چگونه با توجیهات بچه گانه حرف های درشتُ بی ربط می زنند!

آن وقت یک جوری دلِ آدم می سوزد،

به حالِ خودت!

به حالِ هم نوعانِ خودت!

به حالِ همه کسانی که

در قالبُ هییتِ انسان زندگی کرده اند

و زندگی می کنندُ قرار است که زندگی کنند...

این دل سوزی چون گردابی می چرخد

و تو را با خود می چرخاند!

تا آن جا که جز خودت!

فرصتِ به دیگران اندیشی را بالکل از دست می دهی!

به دروغ های خودت خیره می شوی!

به این که به روزها وُ لحظه هایت لعاب نظم زده یی!

من در همان دورانِ کودکی،

یه موسیقی علاقه داشتم!

از همان دوانِ کودکی،

علاقه مند به پزشکی بودم!

من از همان...

من...

حالا دلُ جرأتش را پیدا می کنی

مه به زهر خندی به دروغ های کودکانه ات لَب کج کنی!

به دنیا می آیی چون خسی بر میقات،

چون بوته ی خاری در باد !

تا روزگار سرِ تو را از کجا درآورد:

تصادف!

اتفاق!

استحکام آن همه تأکید بر راه را به آسانی زیر سوال می بری!

اگر در امتحان معلمی قبول شده بودی!

حالا به عنوانِ یک معلم،

سالهای آخرِ کارت را سپری می کردی!

می بینی میانِ این همه کوره راه،

هر کدام را که انتخاب می کردی!

تو اکنون خاطراتِ دیگری داشتی ُ موقعیتِ دیگری...

نه!عزیزِدلم!آنا!

خیلی درستُ به موقع آمدی!

در سن چهلُ پنج ساله گی!

در این پایان جز راست چیزی برای گفتن ندارم!

بی نیاز از اسم!

بی تفاوت به شهرت!

دل شکسته از شگردهای داشته های مادی!

فارغ از دل بَریُ دل دادگی!

راحت!

حالا بوته ی خار،

به معجزه ی باد به صخره زمان چسبیده است!

بله!

به احترام تو هم که شده،

سعی می کنم بر هر مسئله یی که بخواهی تمرکز کنم!

مطمئن باش جز راست چیزی از من نخواهی شنید!

برایت خواهم نوشت...

امروز چهاردهم فوریه است!آنا جان!

ساعتِ هفتُ سیُ شش دقیقه ی صبح!

قرار بود با تو روراستُصادق باشم!

نامه های اخیرم کمی کُلیُ مغشوش شده اند!

از این بابت از تو عذر می خواهم!

برای سرُ سامان دادن به این مباحث،

به ناگزیر شعاری لحنٌ جایم را عوض می کنم!

کی؟

کی؟

به گمانم این سه،سه فاکتورِ مهم حیاتِ بشری اند!

چه کسی؟در کجای دنیا وُدر چه شرایطی؟

در مبحث بودُ نبودِ چرا من به دنیا بیایم؟

چرا در این شهرُ در این کشور؟

و این شهرُ کشور به چه حسابیشرایط فرهنگیُ سیاسی اش،

فرهنگُ سیاست من می شود؟

آیا در کتب فلسفی و در مکاتبِ فلسفی که خوانده یی،

جوابی بر این سه فاکتور یافته یی؟

جبر؟

اختیار؟نه...

...سیگاری روشن میکنم و خیره میشوم به شمعی

که هوای روشن اطاق کم فروغش کرده است!

رادیو،

بارش برف در دامنه ها وُ قله ها را پیش بینی می کند!

به یادِ لاهیجان می اُقتمُ سریالِ آواز مه!

در این باره چند نامه ی مفصل برایت خواهم نوشت!

لرزان بودم ُشعله ور شدم و زآن پس خاموش!

سرانجام تب آلوده از او خواستگاری کردم،اما دیر بود!

اصرار ورزیدم و پاسخ رد شنیدم!

به خانه درآمدمُ گویی تولد دوباره یافته ام!

هر ذره یی به حیاتِ خود ادامه می داد

و بی هیچ نگاهی به من به معنای وداع از من دور می شد...(1)

.............................................................................................

1- از بوریس پاسترناک

.............................................................................................................................

خواهر جنون

آذرخش روشن می کنددره های حاشیه ی کوه را

در خیال بی لحظه یی

خیلی نیستم،

آنی می آییم ُباز دوباره خیلی نیستیم

و این خیلی زمان است!

لاهوت است!

ناسوت است!

وآن ما حتا فرصتِ خوب دیدن به ما نمی دهد!

ماهیچ گاه هم دیگر را به تأمل نمی نگریم،

زیرا مجال نیست!

این گونه است که عزیز ترین کسانمان رادرچشم به هم زدنی،

به حوصله زمانِ از یاد می بریم...

به لاهوتِ سردرد!

به ناسوتِ سردرد!

پس گره بزن سبزه یی را به نماد!

منظره ای را به تأمل نشانه کن!

تا بل سبک شوم در آن ظلمات،بر ردِ پاهای آشنایت!

در لحظه هم سفرم شو!

قانع به هر چه زمان نصیبمان کند!

روا وُ ناروا!

که این الاکلنگ فرسوده پیوسته به جاست!

تا جایی که جا مجالِ بقاء یابد!

یادت می آید، خمسه خمسه های اهواز را؟

تو وول می خوردی میانِ خونُ مهر،

با ابروانِ گره شده ات!

حفظِ کتابِ اولِ دبستان،

خوابِ آشوب تو بود!

با تعهدی که سنگینی می کرد بر دلِ گنجشکی اَت!

چون مریم،به هنگامِ حملِ عیسا وُگذر از میانِ کاهنانِ هیز!

می تابم غلیظ!

با من بیا

تشییع

پدران هوس باز

فرزندان خود رادر تقسیم ارثیه

به دردسر می اندازند!

خشمم مال تو که بزرگتری

و تکه زمینم سهم خواهرتان!

در فاصله پنجاه سال

دو زن را آبستن می کنند

ونمی شمارند بچه های خود...

اولی مرا زائید،

دومی برادرم راو سومی خواهرم ترانه را!

نترسید!

مادرم با تک دندانِ بزرگش

همه چیز را در رؤیایی نورانی تعزیف کرده است،

بر طبق اصلِ ضرورت های کهن سالِ آدمی!

این است تصویری که از مادر به خاطر سپرده ام!

نمی خندیدُ نمی گرید،چون سنگ

و در دادگاه چشم بر نمی بست!

تکرار می کردم صبر

عدالتِ حضور مرا

در مجالص رقص خواهم مُهر کرد

این دلیلِ هزار سال لگد مال شدن پاهایم است

و یک بار نیز

به اصرارِ خواستگارانش رقصیدم!

درست در روزهای از هم پاشیدگی!

من از قضاوت دلِ خوشی ندارم

و نوارِ بارِ حق را به ترانه دادم

که لبخند زدن راخوب می داند!

صادقانه ترین راویانِ ییلاق ها و قشلاق ها...

آئینه های کهنه بی خوابند!

آنان با لحن حماسی خود

و با شکوه ِحنجره شان به حماسه می خوانند

تشییع قبیله ی صورتِ من

و دیگر وارثان پدرم را!

 

ژوکوند

چشم ها را بستم،

تا فراموش کُنم نورُ تاریکی را!

خیب ها بهترین مخفی گاه،

از برای لرزش دستانند...

منُ هم راهانم،مردِ دریا بودیم!

وازثِ موجُ نهنگُ تورهای کهنه!

هر کسی چیزی داشت:

چکمه،یک جفت!

زنُ فرزند،هف تا!

روزِ آخر-که یادش به خیر!-

چشم ها را بستمُ گفتم:

دوستان!روحتان شادُ بهشت ابدی مأواتان!

جیب ها تان محفوظ!

آرزو هاتان نیز!

عکسُ چاقووُچکُ نامه وُمُشتی تخمه!

تک و تنها بودم!

میز لرزید دو لیوان به زمین اُفتادند!

جا به جا شد کسی !

وزنش از صد کیلو بالا بود

می ترسید!

از منُ آینده!

گفتمش: راحت باش!

دوستان!همه راحت باشید!

چکش و میخ فراوان داریم

و اطاق بی میخ یعنی قبر!

میخ محور ثابتِ هَر خاطرُ

هر خاطره است!

سال ها یعنی عشق!

!عشق یعنی تابلو

منُ بیتا وُ کداکُ نفرت!

منُ پروانه وُ فوجیُ طلاق!

از کُنیکا بگذر!

ساحل تلخُ و سفر!

تکُ تنها بودم،

با دریا...

دوستان!

بگذارید که روشن باشد!

لامپُ سیگارُموتور

و چراغی کم نور

که در سینه ی ما می سوزد!

دوستی در عرشه خبر از بادِ مخالف می داد!

واقعی بود حجمِ اندامُ حروفِ خبرش!

سرش از ماه بزرگتر شده بود!

روشنُ تیره وُ تار!

واقعی بودم من

چون که می لنگیدم

و کلاهم کج بود!

چکمه را عوضی پوشیدم!

همه ی دارُندارم آلوده به قیر!

دستِ من می لرزید،

چشمانم نیز!

زیرِبارانِ نگاهِ بچه ها،

پدرانِ ناچار می دانند که سکوت یعنی چه!

آش پزِ پیر به آرامی گفت:

ملوان افسرده دست!

ملوان یعنی من...

او خندید و همه خندیدند!

من به آنها گفتم:

دوستان بعد ازاتمامِ خبر،

حالی اگر ماند منم می خندم!

وال ما را خورده است

و ندانسته به دیوار ستون فقراتش میخ می کوبیم

تا بیاویزیم بر آن لبخندِ ژوکند خود را

که نمی خنددُنه خواهد خندید

تا مکرر گردد در لغت نامه ی عشق،

اَخم یعنی لب خند...

چشم ها را که گشودم ،

مُرده بودند همه

حتّا من!

کاکل

با تو،

بی تو،

هم سفرِ سایه ی خویشمُ به سوی بی سوی تو می آیم!

معلومی چون ریگ!

مجهولی چون راز!

معلومِ دلیُ مجهولِ چشم!

من رنگِ پیراهنِ دخترم را به گُل های یادِ تو سپرده ام

و کفش های زنم را در راهِ تواز یاد برده ام!

اِی همه ی من!

کاکلِ زرتشت!

سایه بانِ مسیح!

به سردترین ها...

مرا به سردترین ها برسان!

سایه

نفرینم کن

به خاطرِخسته گی بی فرجامِ لحظات

و ناگزیری ِعلم اسب از وقوع زلزله

و این ملودی غریب که ذهنِزلال پیانو را مغشوش می کند!

سر بر کوره ی خورشید می ساید زارعِ سیاه!

پنگول را به جای پنگول

جنگل را دور می زند خرس سفید

با چشم های کوچک تشنه اش،

که اسمِ اعظمِ عسل را بر درختی از جنگل حفظ کرده است!

بر ساحل این دریای نا معلوم

هزاران سنگ،

سایه در سایه هم گره زده اند!

سنگِ خاک،

سنگِ آتش،

سنگِ باد

و ریزه سنگ های شناور

که در هیأتِ انسانُ گوزن

شمال را به جنوبُ جنوب را به شمال دور می زنند!

سنگِ زمین،

سنگِ زُحل،

سنگِ زهره!

هراسِ مرغ دریایی از چیست؟

آیا هزار پولک ِبلوردر نگاهِ

 

سانسِ اول

بوفه بسته است

و دستِ من

به تهِ پاکتِ تخمه های حیرت رسیده است!

کو آجیلِ اشتغال؟

تنها دو کلاغِ روسن برایم مانده است

و یک آقاقیای تاریک

و از این دِرام

هنوز یک پرده گذشته است!

دلفین

طلوع غروب!

دمُ بازدمِ منظومه ها

و خِش خِشِ فرسایشِ سیبِ وجود،در هوای انتظار!

مومیایی است هر چه که در چشم رس است!

دانه ی الکترون

و دل دلِ کبوترگرسنه ی سوال!

نخواه!

نخواه که بدانی در صندوق چه چه پنهان کرده اند...

و نخواهی دانست!

گربه ها قادرند کلاف ها را کلافه کنند،

چون طی مسافتِ خیابانی

که کودکی شان را بلعیده است!

خو شا به حالِ ئی.تی،

که گلهای ولایتش با خار به چشمُ دلش اهانت نمی کنند

و شناسنا مه اره ماهی در یاهایش

طولُ عرض دندانهایش نیست

و هیچ گرسنه یی از دیدن تخم بلدرچین

طرح ساخت تابه نمی ریزد

و خیالِ حملِ استخوان

زیر لایه های سو خته ی پوست بو فالو

هیچ شیری را به خمیازه نمی کشاند!

جهان به کابوسی مانند است

و ظاهراََ این کابوس هو لناک

تاوان گناهِ هول ناک تری است!

و گرنه پاسخ بزغاله و ذرّتُ باران،

تیغُ دندان نبود!

این خلسه!این تحیر!

نفرینی در هیأت عادت است!

زین روست که گوییا چشم ها را به اجبار،

برای تماشا دریده اند!

خوشا به حال خرسها که زمستان خوابند!

آن آیت های حجیم

که به وصا یای نیاکان ما شبه ترند!

خوشا به حال تأمل!

به جستِ دلفینُ برگشتن به دایره ی تحیّر!

عاشقانه

شب،

شیرین!

راه!

دور!

مرگ،

دست!

ملخ،

افق!

چوب،

آتش!

تو

چون دیگی نو

در جهیزیه ی تاریخ میدرخشی!

روز،

تلخ!

راه،

دور!

مرگ،

سایه!

دره،

آسمان!

آتش

و من

چون آخرین اسکناس

در جیب یک ملوان پیر،مچا له ام!

زیباترین شعر دنیا

آب!آب!

بابا!آب!

بابا!آب...

آی باکُلاه!

آی بی کلاه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 11 دی1386 ] [ 12:43 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]

داستان کسی که هیچ کس نبود

حرمت نگه دار!دلم!

گلم!

که این اشک خون بهای عمر رفته ی من است!

میراثِ من!

نه به قیدِ قرعه،

نه به حکم عرف!

یک جا سند زدم همه را به حرمتِ چشمانت،

به نامِ تو!

مهرُ موم شده به آتشِ سیگارِ متبرکِ ملعون!

کتیبه های خطوطِ قبایل دور!

این سرگذشت کودکی ست

که به سر انگشت پا

هرگز دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است!

هر شب گرسنه می خوابید!

چندُ چرا نمی شناخت دلش،

که گرسنگی شرط بقاء بود

به آیین قبیله ی مهربانش!

پس گریه کن مرا،به طراوت!

به دلی که می گریست،

بر اسبِ باژگونِ کتابِ دروغِ تاریخش

و آواز می خواند ریاضیات را

در سمفونیِ باشکوهِ جدول ضرب با همکلاسی ها

دو دو تا،چهار تا...

سه سه تا...

چار چار تا..

.پَپَنش تا...

ششش تا...

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد!

با سرِ تراشیده وُ

کتِ بلندی که از زانوانش می گذشت!

با بوی کنده ی بدسوزُ نفتُ عرق های کهنه!

آری! دلم!

گُلم!

این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است!

میراثِ من!

حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخُ مسحورش کرده است!

تا بدانمُ بدانمُ بدانمُ...

به وار وانهادم مهر مادری اَم را،

گهواره ام را به تمامی

و سیاه شد در فراموشی،

سگِ سفید امنیتم

و کبو ترانم را از یاد بردم!

می رفتمُ می رفتمُ می رفتمُ...

تا بدانمُ بدانمُ بدانمُ...

از صفحه یی،به صفحه یی!

از چهره یی، به چهره یی!

از روزی، به روزی!

از شهری،به شهری!

زیرِ آسمانِ وطنی که در آن

فقط مرگ را

به مساوات تقسیم می کردند!

سند زدم یک جا ،

همه را به حرمتِ چشمانِ تو!

مهرُ موم شده به آتشِ سیگارِ متبرکِ ملعون،

که می تر کاند یکی یکی حفره های ریه هایم را

تا شمارش معکوس،

آغاز شده باشد

بر این مقصودِ بی مقصد!

از کلامی ،به کلامی

و یکی یکی مُردم

بر این مقصودِ بی مقصد!

کفایت می کرد مرا حرمتِ آویشن،

مرا مهتاب ،

مرا لبخند،

وآویشن حرمتِ چشمانِ تو بود!

نبود...

پس دل گره زدم به ضریحِ اندیشه یی که

آویشن را می سرود!

مسیح به جلجُتا برصلیب نمی شد

و تیر باران نمی شد لورکا

در گرانادا،

در شب های سبزِکاج ها و مهتاب!

حفره حفره می ترکید ریه هایم

به آتشِ سیگارمتبرکِ ملعونِ!

چشم می بستم،

تا بل خواب باشند این همه کابوس

و یکی یکی می مردم به بیداری،

از صفحه یی

به صفحه یی!

از شهری،به شهری!

تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه یی که

آویشن را می سرود!

پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ،

به ته رود خانه اُوِز هم راه با ویرجینیا وُلف!

تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصودِ بی مقصد!

حرمت نگه دار!گلم!!

دلم!

اشک هایی را که خونبهای عمر رفته ام بود!

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!

همین...

نه!نه!

به کفرِمن نترس!نترس!

کافر نمی شوم هرگز،

زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم!

انسانُ بی تضاد؟!

خمره های منقوش در حجره های میراث!

عرفانِ لایت با طعمِ نعناع!

شک دارم به ترانه یی که

زندانیُ زندان بان هم زمان زمزمه می کنند!

پس ادامه می دهم ،

سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود،

با این همه

تو گویی اگر نمی بود

جهان به حفظِ تعادل خود نبود!

چون آن درخت که زیرِ باران ایستاده است!

نگاهش کن!

چون ان کلاغ !

چون ان خانه!

چون آن سایه!

ما گلچینِ تقدیرُ تصادفیم!

استوای بودُ نبود!

به روزگارِطوفانِ موجُ نورُ رنگ،

در اشکال گرفتار آمدم!

مستطیل های جادو!

مربع های جادو!

من در همین پنجره معصومیتِ آدم را گریه کرده ام!

دیوانه گی های دیگران را دیوانه شدم!

عَرَفات در استادیوم فوتبال،

در کابینه ی شارون از جنون گاوی گفتم!

در همین پنجره گله به چرا بردم!

پادشاهی کردم با سر تراشیده

و قدرت اداره ی دو زن!

سر شانه نکردم که عیال وار بودمُ فقیر!

زلف به چپُ راست خواباندم،

تا دل ببرم از دختر عمویم!

از دیوار راست بالا رفتم

به معجزه ی کودکی با قور با غه یی در جیبم!

حراج کردم همه رازهایم را یک جا!

دلقک شدم با دماغِ پینوکیو

و بوته ی گونی به جای موهایم!

آری!گلم!!دلم!

حرمت نگه دار!

که این اشک ها خونبهای عمر رفته من است!

سرگذشتِ کسی که هیچ کس نبود،

و همیشه گریه می کرد...

بی مجالِ اندیشه به بغض های خود!

تا کی مرا گریه کند؟

و تا کی...؟

و به کدام مرام بمیرد...

آری!گلم!!دلم!

ورق بزن مرا

و به آفتابِ فردا بیندیش،

که برای تو طلوع می کند!

با سلامُ عطرِآویشن...

[ سه شنبه 11 دی1386 ] [ 12:10 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]

 

بیوگرافی

حسین پناهی متولد 6شهریور ماه 1335 مطابق با 28 آگوست 1956 در روستاي دژكوه از توابع استان كهكيلويه و بوير احمد متولد شد.

گرچه در كالبد شناسي پس از مرگ و بر اساس آزمايش دي . ان . اي زمان تولدش 6 شهريور 1339 ( 1960) تشخيص داده شد
پدرش علي پناه و مادرش ماه كنيز نام داشت .

1337/1958
فوت پدر

1341 / 1962
رفتن به مكتب خانه دژكوه

1345 / 1966
اتمام دوره ابتدايي

1346 / 1967
ترك دژكوه ، رفتن به سوق
خواندنن كلاس ششم

1347 / 1968
رفتن به بهبهان و گرفتن سيكل

1351 / 1972
رفتن به قم و طلبگي

1354 / 1975
رها كردن درس حوزوي
سفر به شوشتر و يكسال آموزگاري در آن شهر

1355 / 1976
اقامت در اهواز و اشتغال به شغل هاي مختلف

1356 /1977
بازگشت به روستاي دژ كوه و ازدواج . نام همسر شوكت

1357 / 1978
رفتن به اهواز و كار در كتابخانه اي در آن شهر
تولد فرزند نخست ( ليلا )

1359 / 1980
رفتن به جبهه و فعاليت در بخشهاي فرهنگي
تولد دومين فرزند ( آنا)

1360 / 1981
مهاجرت به تهران
سكونت در يكي از مقبره هاي خصوصي امامزاده قاسم به مدت يك سال
عضويت در گروه تئاتري آناهيتا

1361/1982
نخستين تجربه هاي نمايشنامه نويسي
نوشتن يك گل و بهار
كارگرداني نمايشنامه خوابگرد ها

1362 / 1983
نوشتن آسانسور
نوشتن و كارگرداني تله تئاتر سرودي براي مادران

1363 / 1984
تولد سومين فرزند ( سينا )
نخستين تجربه هاي بازي در تله تئاتر هاي تلوزيوني
بازي در سريال محله بهداشت
نوشتن به سبك آمريكايي

1364 / 1985
استخدام در صدا و سيما
بازي در سريال گرگ ها
نوشتن دل شير
نوشتن دو مرغابي در مه

1365 / 1986
نخستين بازي در سينما
بازي در فيلم سينمايي گال
بازي در فيلم سينمايي گذرگاه
بازي در فيلم سينمايي تير باران
بازي در تله تئاترهاي دو مرغابي در مه و آسانسور

1366 / 1987
كارگرداني سريال تلوزيوني ماجراهاي رونالد و مادرش
بازي تله تئاتر در آيينه خيال

1367 / 1988
بازي در فيلم سينمايي در مسير تند باد
بازي در فيلم سينمايي هي جو
بازي در فيلم سينمايي ارثيه
بازي در فيلم سينمايي نار و ني
نوشتن نخستين شعر ها

1368 / 1989
فوت مادر
بازي در فيلم سينمايي راز كوكب
نوشتن مجموعه من و نازي

1369 / 1990
بازي در فيلم سينمايي چاووش
بازي در فيلم سينمايي سايه خيال
ديپلم افتخار بهترين بازيگر جشنواره فجر براي فيلم سايه خيال
نوشتن پيامبران بي كتاب

1370 / 1991
بازي در فيلم سينمايي اوينار
بازي در فيلم سينمايي مرد ناتمام
بازي در فيلم سينمايي مهاجر
نوشتن كابوس هاي روسي

1371 / 1992
نوشتن گوش بزرگ ديوار
بازي در فيلم سينمايي هنر پيشه

1372 / 1993
نوشتن خروس ها و ساعت ها
انتشار كتاب من و نازي

1373 / 1974
بازي در فيلم سينمايي آرزوي بزرگ
بازي در فيلم سينمايي روز واقعه

1374 / 1995
نوشتن بازي و كارگرداني سريال بي بي يون براي تلوزيون
سريال توقيف و چند سال بعد نسخه قيچي شده آن از تلوزيون نمايش داده مي شود چيزي در حدود دو سوم كل مجموعه
انتشار دو مرغابي در مه

1375 / 1996
انتشار آلبومي از دكلمه شعرهايش با نام ستاره ها
بازي در سريال دزدان مادر بزرگ

1376 / 1997
به صحنه بردن نمايش چيزي شبيه زندگي
انتشار چيزي شبيه زندگي
انتشار بي بي يون
انتشار خروس ها و ساعت ها

1377 / 1998
بازي در فيلم سينمايي كشتي يوناني

1378 / 1999
نوشتن ديالوگ هاي سريال امام علي و بازي در آن

1379 /2000
بازي در سريال يحيا و گلابتون

1380 / 2001
بازي در سريال آژانس دوستي

1381 /2002
نوشتن مجموعه نمي دانم ها

1382 /2003
بازي در سريال آواز مه
نوشتن مجموعه سالهاست كه مرده ام

1383 / 2004
آغاز ضبط البوم دوم دكلمه هايش از خرداد ماه
تصميم براي جمع آوري مجموعه شعرهايش
پايان ضيط دكلمه شعرهايش در شب يك شنبه يازدهم مرداد
آخرين تماس تلفني با پسرش سينا در ساعت 9 شب چهارشنبه چهاردهم مرداد
فوت در چهارده اَمرداد 1383
كشف پيكر متلاشي شده اش توسط دخترش انا در ساعت 10 شب شنبه هفدهم مرداد در خانه اش واقع در خيابان جهان آرا
علت فوت : ايست قلبي ( به گواهي پزشكي قانوني )
تدفين پيكرش در دژكوه به تاريخ سه شنبه بيست و يكم مرداد
انتشار آلبوم دكلمه آخرين سروده هايش به نام سلام،خداحافظ در پانزدهم مهر ماه
انتشار مجموعه كامل اشعارش به نام چشم چپ سگ در هفت دفتر در ارديبهشت 84

حسین پناهی از زبان خودش

در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم!
فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روز ها میلیون ها مشغله دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیئت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها،از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها،از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولی شیرین ساعات بیداریم بودند! به سماجت گاو ها برای معاش، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر میشدم .
گذشت ناگزیر روزها و تکرار یک نواخت خوراکی های حواس، توفعم را بالا برد!توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود!مشکلات راه مدرسه،در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هر جه بزرگ تر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم. .
ااین روز ها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقي خواهم ماند!تلاس میکنم تا به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان،آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیر ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنبم.
جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم.در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودن" بودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.
بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست!فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما،هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد!منظومه ها می چرخند و مارا با خود می چرخانند.
ما،در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم.برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ي چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم!به نظر میرسد انسان اسانسورچی فقیری است که چزخ تراکتور می دزدد! البته به نظر میرسد! ... تا نظر شما چه باشد؟


[ سه شنبه 11 دی1386 ] [ 12:4 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]
درباره وبلاگ

دوستت دارم...
امید که ز درگاهت نومید نگردم باز
1/1/1