|
كسي كه هيچ كس نبود ;حسين پناهي; اشعار حسين پناهي
| ||
|
خدا پرسید میخوری یا میبری؟ و من گرسنه پاسخ دادم میخورم ! چه میدانستم لذت ها را می برند، حسرتها را می خورند ... ؟ [ پنجشنبه 28 دی1391 ] [ 9:54 قبل از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]
بیا یک روز به قبرستان نیچه برویم و روی مزارِ نیچه دو دسته گل بابونه بگذاریم و بگوییم : ما از دیار زرتشت میآییم! پیامبری که خدایش هرگز نمیمیرد! [ شنبه 16 دی1391 ] [ 5:16 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]
اين اشعار متعلق به حسين پناهي نيستند ازآجیل سفره عید *************** من تعجب می کنم ************* بهزیستی نوشته بود: **************** با اجازه محیط زیست دریا، دریا دکل میکاریم ماهیها به جهنم! کندوها پر از قیر شدهاند زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند چه سعادتی! داریوش به پارس مینازید ما به پارس جنوبی! ************** رخش،گاری کشی می کند
صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم ***************************** در مکّه دیدم ،
دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان ِ خویش را بـــزُداید ،
غافل از اینکه آن دوره گرد ، خود ِ خدا بود !
و درهمان نماز ساده ی خویش ، تصور ِ خدا را در کمک به مردم جستجو کنم...
*************** روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست · قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت
به خدا نزدیکتر باشم. · ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند. · عبور هرگونه کابل
برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب
کیدا ممنوع است. · کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد · ! مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند · . روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست. · دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید! · کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند. · شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید. · گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد. · در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند. · از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم.
[ دوشنبه 26 تیر1391 ] [ 5:50 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]
[ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 6:46 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]
18 نیاز، شب های طولانی، کابوسهای روسی و گریه های پیامبرانه و این ساحلِ سرسبزِ بی پایان تا به عشقِ تمشک های حاشیه وُ پرندگان راز، لاشه ی آخرین نفس را به فریبِ آخرین دانه ها به دامِ تقدیر بکشاند...
19
دیواری از خمیر، شراوه شراوه ماست و نارنجِ مرده یی به جای خورشید! در فیلمِ تمام وسوسه های زمین حسی بود که همچون دروغی ساده، کتمانش می کنم! باید به فکرِ زندگی در کره یی دیگر باشیم! کره یی شبیهِ همین زمین با لاشخورها وُ بیابان هایش! ما در یک سانحه هوشُ حواسمان را از دست داده ایم! آتش هم حتا، در وجودم جرقه ی حقیقی شاعرانه نمی افکند! انسان ترجمه ی خیلی بدی است، از انسانی بهتر... چه کی گویم؟ هیچ فقط برای تو می نویسم! نفرین به من اگر بخواهم، وقتِ برادرانُ خواهرانم را بی هوده به هدر بدهم! میز ها منتطر کلافگی اند و خیابانها منتظرِ علافی... اگر بایستم و قدم بزنم، به نفع خودم ُ جامعه بشری خواهد بود! ساکت باشمُ قدم بزنم: یک دور، دو دور، سه دور، چهار دور... ولی سرانجام شَته هم که باشی از پا خواهی افتاد! پس می ایستم پشتِ یک تریبونِ نامریی، با چوبِ اعلا -که روزگاری اعضای مرحوم درختِ گردم بوده- زیرِاین بارانِ نم نم که روح را نیز شستُ شو می دهد! موضوع سخنرانی اَم باید که معقولُ قابلِ درک باشد، زیرا تا بی نهایتِ دشت هیچ مخاطب ِ مشخصی دیده نمی شود! بی هیچ سرفه وُ تک سرفه یی شروع می کنم: بله!با یک محاسبه ی سر انگشتی هم، می توان به راحتی فهمید که در داستان پردازی ، چه قدر ار اروپایی های غربیُ شرقی و آمریکا یی های شمالیُ جنوبی قدیمی تریم و دلیلِ این قدرت-گذشته از گنجینه های تاریخی- ساختارِ زندگیِ فردیُ اجتماعی ما در این قسمت از زمین است!
این داستان ها، همان مضامین محدودُ مشخصی هستند، که می شود همه را فاکتور کردُ دانه به دانه در دلِ پرانتزی که با دو بسته ی مرگُ زندگی، شروعُ تمام می شوند،شروعُ تمام شوند... مضامینی از قبیلِ گذشت،عشق،تفاهم،سوء تفاهم، سفر تنهایی و...چند قلمِ دیگر و صد البته با ندیده گرفتن ِ دنیای بزرگترِ بعد از مرگ که اعتقاد ماست و طبعاً داستانهایش هم بزرگتر خواهند بود که برزخُ دوزخُ ناسوتُ لاهوت برخی از کهکشان های آنند! با این احوالات، خواسته یا ناخواسته فکر خواهی کرد که چرا این تصورات عینیُ ذهنیُ قدرتنمد ما در تصویر، به جایی نرسیده وُ نمی رسند! به دوستم گفتم: توجیهات متعصبانه وُ عالمانه ی ما، هم کارِ جدیدی نیست و هم این که علاوه بر خسته گیِ روحُ کسالتِ ذهن، سرانجام ما را به نفرتی روشن فکرانه خواهند رساند تا در خلوت به این نتیجه برسیم که: اگر دلیل دوستی ها صرفاً دانشِ آدم باشد، کتاب خانه ها شایسته ترین دوست در دوستی خواهند بود... زیرا پای دلت را لگد نمی کنند و قندُ چائیت را هدر نمی دهند و به موقع ساکتند و به موقع حرف می زنند... یادم می آید در ارومیه بودم و روی تپه ها برای خودم می گشتم! هوا سرد بود اما باران نمی بارید! آن روز، درست یا نادرست به دنباله ی همین مبحث به نتایجِ نه چندان درخشانی رسیدم و در تنهاییِ خرافیُ بی پشوانه ی خود دریافتم که دلیل این ضعف،ناهماهنگی است! ناهم گانگیِ عمقِ قصه وُ ذهنِ مسطحِ راوی، نا هم آهنگیِ هوشیاری علمِ روان شناسی و شلخته گیِ ثبتِ احوالات با تکراری ترین اصولی که متعلق به دوران پارینه سنگی عمل ها و ابتدایی ترین عکس العمل هاست! ناهماهنگی بین تأمل های خلاقانه و موثر، با حرکت های تندِ اداری! ناهم آهنگی بینِ شعورِ سختُ شهرتِ آسان! ناهم آهنگی بینِ بایدها وُ ندانستن ها! دانستن ها وُ نتوانستن ها و اضطرابی که دامن گیرِ همه ی عواملِ عالی رتبه وُ دون پایه ی یک کار است! همان آیا های ساده ی انسانی که سالانه در دنیا در هیئت غولِ سکته، هزاران نفر از برادرانِ عیال وارِ ما را، حداقل به سی سی یو ها می فرستد! نا هم آهنگی بینِ خرجُ درآمد! نا هم آهنگی بینِ ساندوچ های نامرغوب و انواعِ زخم معده ها! نا هم آهنگی بینِ چکُ سفته های سرمایه، با دودی چشم های کودکانه من! نا هم آهنگی بینِ حقیقتُ واقعیت! ناهم آهنگی بینِ توانِ هنر پیشه وُ شعاع بسته ی میزانس! ناهم آهنگی بینِ وسعتِ میزانسُ ناتوانی هنر پیشه! ناهم آهنگی بینِ سینما وُ صنعت و خلاصه جمع بندی ِ خرافی تر این که پس سینما گرانی که می آیند و در دلِ این همه معضل، اعتبارِ فرهنگی ما در هنر هفتم می شوند، ابر مردانی هستند که تقدیر در سده، مبعوثشان می کند تا بیایندُ بروند! بدونِ این که قابل تکرار باشند... و از این جا به بعد دیدمُ می بینی که بحث جهانی می شود! کاش می دانستم منظورم چیست؟ تو می دانی؟ تکرارِ سبکِ هیچکاک،یا برسون،یا فلینی، یه تماشاچیان سینما خدمتِ محض است، اما برایِ خودِ سینما هیچ سودی نخواهد داشت! از حافظ تا امروز، چند خروارغزل سروده شده است؟ شاید صدتا! آن چه به عنوانِ غزل سروده شده است، مطمئناً به نفع شنوندگانُ خوانندگان غزل بوده است و نه به نفعِ خودِ غزل و خوب که نگاه می کنی می بینی، غزل منتظرِ یک ابر مرد است تا بیایدُ هشتِ حافظ را به نه تبدیل کند! این جاست که به احترامِ نیما کلاه از سر بر می داریم و به ستایشِ شاملو همه از جا بلند می شویم... و به تماشای خانه دوست کجاستُ سوته دلانُ دستفروش، احساسِ غرور می کنیم و تومن مان را با اطمینان روی میز رستوران ها کنارِ دلارها می کوبیم و با توجه به سنُ سالِ فرهنگی بشر، پدرانه به چارگوشه ی جهان سرک می کشیم و با همان احساس خدادادی پدرانه، که مرز و بوم نمی شناسد، حافظانِ سینمای دنیا را تحسین می کنیم... و خوش حال می شویم در روزگاری زنده ایم که تارکوفسکیُ برسونُ فلینی زنده بودند... به عنوان یک تماشاچیِ قابلِ اعتماد! که تعجب می کند که چگونه ممکن است بشر، با این همه نبوغِ فکر، فقط سیصد سال از عمرِ کشفِ رادیویش بگذرد؟ یک تماشاچی و نه هیچ کسِ دیگر... ستایش کنیم مردانِ جان سختی را که در دوران های همیشه بد، با سماجتُ شعورِ ذاتی خود سفال سینما را به ششیشه تبدیل کردند تا منُ تو وُ او چای فرهنگی مان را راحت تر بخوریم! در آفتاب یا در سایه و حق داری دیوانه شوی،اگر ببینی بعد از این همه سنُ تجربه... سینما را آلوده به صفتِ صنعت می کنند و صنعتِ تو را به یادِ دمپایی و شورت و تیرآهن و تراکتور و روغن نباتی و ایزوگام می اندازد! ولی واقعاً هست و هست هر چند که در ارزیابی تجاری، ممکن است به پای کارخانه جاتِ آدامس سازی نرسد اما برایت، محصولاتِ ترساننده، یا گریاننده و محیرالعقولی تولید خواهد کرد که رقمِ فروشِ روزانه اش به کارخانجاتِ آدامس سازی پهلو می زند... نمی دانم و توهم نمی دانی
و فکر نمی کنم هیچ کسِ دیگری هم بداند! آیا دولت ها باید به کمکِ ارتش، مردم را برای خریدنِ بلیطِ فیلمِ آئینه، به طرفِ گیشه، با سر نیزه هل دهند؟ آیا باید بچه هامان را به تماشای فیلمِ رویاهای کودکی ببریم و اگر در همان ده دقیقه ی اول خمیازه کشیدند، با پس گردنی مجبورشان کنیم ساکت بنشینند، تا به این پدیده ی فوق فرهنگی توهین نشده باشد؟ این ناهم آهنگیِ فلسی را کدام افلاطون حل خواهد کرد؟ آیا می شود برای کسی که اصلاً پا ندارد، کفش کادو ببریم و برای کسی که از شدتِ دندان درد، ملافه گاز می گیرد، غزلِ عاشقانه حافظ را بخوانیم؟ و به کسی که اصلاً سواد خواندنُ نوشتن ندارد کتابِ شامگاهِ بت ها هدیه کنیم؟ می بینی؟ دوستِ خوب من! می بینی که چه گونه باز در باتلاقِ تناقصات افتاده ایم! و هر چه بیشتر دستُ پا بزنیم، بیشتر غرقمان خواهد کرد! پس چاره ی این یکی چیست؟ هیچ! باز هم هیچ! دوباره هم هیچ! ساکت می شویم و شب ها را به روز و روزها را به شب می رسانیم و اتفاقاتِ خودشان خواهند افتاد! انسان روزی بزرگ خواهد شد! این قدر بزرگ که به خیانت های بچه گانه اش، به این تمدن های والا اعتراف خواهد کرد! خدا کند تا آن روز کشیشی مانده باشدُ انجیلیُ جایگاهی برای اعتراف...آمین! ما هم صبر خواهیم کرد! به قول خاله ها: سختی زندگی، فقط در همین صد سالِ اولِ زندگی است! بعد همه چیز درست خواهد شد! مطمئن باش! همچنان که من مطمئنم و به همین دلیل است که اکنون در دومین قوطی سیگارِ زَرم را باز کرده ام!
18 نیاز، شب های طولانی، کابوسهای روسی و گریه های پیامبرانه و این ساحلِ سرسبزِ بی پایان تا به عشقِ تمشک های حاشیه وُ پرندگان راز، لاشه ی آخرین نفس را به فریبِ آخرین دانه ها به دامِ تقدیر بکشاند...
19
دیواری از خمیر، شراوه شراوه ماست و نارنجِ مرده یی به جای خورشید! در فیلمِ تمام وسوسه های زمین حسی بود که همچون دروغی ساده، کتمانش می کنم! باید به فکرِ زندگی در کره یی دیگر باشیم! کره یی شبیهِ همین زمین با لاشخورها وُ بیابان هایش! ما در یک سانحه هوشُ حواسمان را از دست داده ایم! آتش هم حتا، در وجودم جرقه ی حقیقی شاعرانه نمی افکند! انسان ترجمه ی خیلی بدی است، از انسانی بهتر... چه کی گویم؟ هیچ فقط برای تو می نویسم! نفرین به من اگر بخواهم، وقتِ برادرانُ خواهرانم را بی هوده به هدر بدهم! میز ها منتطر کلافگی اند و خیابانها منتظرِ علافی... اگر بایستم و قدم بزنم، به نفع خودم ُ جامعه بشری خواهد بود! ساکت باشمُ قدم بزنم: یک دور، دو دور، سه دور، چهار دور... ولی سرانجام شَته هم که باشی از پا خواهی افتاد! پس می ایستم پشتِ یک تریبونِ نامریی، با چوبِ اعلا -که روزگاری اعضای مرحوم درختِ گردم بوده- زیرِاین بارانِ نم نم که روح را نیز شستُ شو می دهد! موضوع سخنرانی اَم باید که معقولُ قابلِ درک باشد، زیرا تا بی نهایتِ دشت هیچ مخاطب ِ مشخصی دیده نمی شود! بی هیچ سرفه وُ تک سرفه یی شروع می کنم: بله!با یک محاسبه ی سر انگشتی هم، می توان به راحتی فهمید که در داستان پردازی ، چه قدر ار اروپایی های غربیُ شرقی و آمریکا یی های شمالیُ جنوبی قدیمی تریم و دلیلِ این قدرت-گذشته از گنجینه های تاریخی- ساختارِ زندگیِ فردیُ اجتماعی ما در این قسمت از زمین است!
این داستان ها، همان مضامین محدودُ مشخصی هستند، که می شود همه را فاکتور کردُ دانه به دانه در دلِ پرانتزی که با دو بسته ی مرگُ زندگی، شروعُ تمام می شوند،شروعُ تمام شوند... مضامینی از قبیلِ گذشت،عشق،تفاهم،سوء تفاهم، سفر تنهایی و...چند قلمِ دیگر و صد البته با ندیده گرفتن ِ دنیای بزرگترِ بعد از مرگ که اعتقاد ماست و طبعاً داستانهایش هم بزرگتر خواهند بود که برزخُ دوزخُ ناسوتُ لاهوت برخی از کهکشان های آنند! با این احوالات، خواسته یا ناخواسته فکر خواهی کرد که چرا این تصورات عینیُ ذهنیُ قدرتنمد ما در تصویر، به جایی نرسیده وُ نمی رسند! به دوستم گفتم: توجیهات متعصبانه وُ عالمانه ی ما، هم کارِ جدیدی نیست و هم این که علاوه بر خسته گیِ روحُ کسالتِ ذهن، سرانجام ما را به نفرتی روشن فکرانه خواهند رساند تا در خلوت به این نتیجه برسیم که: اگر دلیل دوستی ها صرفاً دانشِ آدم باشد، کتاب خانه ها شایسته ترین دوست در دوستی خواهند بود... زیرا پای دلت را لگد نمی کنند و قندُ چائیت را هدر نمی دهند و به موقع ساکتند و به موقع حرف می زنند... یادم می آید در ارومیه بودم و روی تپه ها برای خودم می گشتم! هوا سرد بود اما باران نمی بارید! آن روز، درست یا نادرست به دنباله ی همین مبحث به نتایجِ نه چندان درخشانی رسیدم و در تنهاییِ خرافیُ بی پشوانه ی خود دریافتم که دلیل این ضعف،ناهماهنگی است! ناهم گانگیِ عمقِ قصه وُ ذهنِ مسطحِ راوی، نا هم آهنگیِ هوشیاری علمِ روان شناسی و شلخته گیِ ثبتِ احوالات با تکراری ترین اصولی که متعلق به دوران پارینه سنگی عمل ها و ابتدایی ترین عکس العمل هاست! ناهماهنگی بین تأمل های خلاقانه و موثر، با حرکت های تندِ اداری! ناهم آهنگی بینِ شعورِ سختُ شهرتِ آسان! ناهم آهنگی بینِ بایدها وُ ندانستن ها! دانستن ها وُ نتوانستن ها و اضطرابی که دامن گیرِ همه ی عواملِ عالی رتبه وُ دون پایه ی یک کار است! همان آیا های ساده ی انسانی که سالانه در دنیا در هیئت غولِ سکته، هزاران نفر از برادرانِ عیال وارِ ما را، حداقل به سی سی یو ها می فرستد! نا هم آهنگی بینِ خرجُ درآمد! نا هم آهنگی بینِ ساندوچ های نامرغوب و انواعِ زخم معده ها! نا هم آهنگی بینِ چکُ سفته های سرمایه، با دودی چشم های کودکانه من! نا هم آهنگی بینِ حقیقتُ واقعیت! ناهم آهنگی بینِ توانِ هنر پیشه وُ شعاع بسته ی میزانس! ناهم آهنگی بینِ وسعتِ میزانسُ ناتوانی هنر پیشه! ناهم آهنگی بینِ سینما وُ صنعت و خلاصه جمع بندی ِ خرافی تر این که پس سینما گرانی که می آیند و در دلِ این همه معضل، اعتبارِ فرهنگی ما در هنر هفتم می شوند، ابر مردانی هستند که تقدیر در سده، مبعوثشان می کند تا بیایندُ بروند! بدونِ این که قابل تکرار باشند... و از این جا به بعد دیدمُ می بینی که بحث جهانی می شود! کاش می دانستم منظورم چیست؟ تو می دانی؟ تکرارِ سبکِ هیچکاک،یا برسون،یا فلینی، یه تماشاچیان سینما خدمتِ محض است، اما برایِ خودِ سینما هیچ سودی نخواهد داشت! از حافظ تا امروز، چند خروارغزل سروده شده است؟ شاید صدتا! آن چه به عنوانِ غزل سروده شده است، مطمئناً به نفع شنوندگانُ خوانندگان غزل بوده است و نه به نفعِ خودِ غزل و خوب که نگاه می کنی می بینی، غزل منتظرِ یک ابر مرد است تا بیایدُ هشتِ حافظ را به نه تبدیل کند! این جاست که به احترامِ نیما کلاه از سر بر می داریم و به ستایشِ شاملو همه از جا بلند می شویم... و به تماشای خانه دوست کجاستُ سوته دلانُ دستفروش، احساسِ غرور می کنیم و تومن مان را با اطمینان روی میز رستوران ها کنارِ دلارها می کوبیم و با توجه به سنُ سالِ فرهنگی بشر، پدرانه به چارگوشه ی جهان سرک می کشیم و با همان احساس خدادادی پدرانه، که مرز و بوم نمی شناسد، حافظانِ سینمای دنیا را تحسین می کنیم... و خوش حال می شویم در روزگاری زنده ایم که تارکوفسکیُ برسونُ فلینی زنده بودند... به عنوان یک تماشاچیِ قابلِ اعتماد! که تعجب می کند که چگونه ممکن است بشر، با این همه نبوغِ فکر، فقط سیصد سال از عمرِ کشفِ رادیویش بگذرد؟ یک تماشاچی و نه هیچ کسِ دیگر... ستایش کنیم مردانِ جان سختی را که در دوران های همیشه بد، با سماجتُ شعورِ ذاتی خود سفال سینما را به ششیشه تبدیل کردند تا منُ تو وُ او چای فرهنگی مان را راحت تر بخوریم! در آفتاب یا در سایه و حق داری دیوانه شوی،اگر ببینی بعد از این همه سنُ تجربه... سینما را آلوده به صفتِ صنعت می کنند و صنعتِ تو را به یادِ دمپایی و شورت و تیرآهن و تراکتور و روغن نباتی و ایزوگام می اندازد! ولی واقعاً هست و هست هر چند که در ارزیابی تجاری، ممکن است به پای کارخانه جاتِ آدامس سازی نرسد اما برایت، محصولاتِ ترساننده، یا گریاننده و محیرالعقولی تولید خواهد کرد که رقمِ فروشِ روزانه اش به کارخانجاتِ آدامس سازی پهلو می زند... نمی دانم و توهم نمی دانی
و فکر نمی کنم هیچ کسِ دیگری هم بداند! آیا دولت ها باید به کمکِ ارتش، مردم را برای خریدنِ بلیطِ فیلمِ آئینه، به طرفِ گیشه، با سر نیزه هل دهند؟ آیا باید بچه هامان را به تماشای فیلمِ رویاهای کودکی ببریم و اگر در همان ده دقیقه ی اول خمیازه کشیدند، با پس گردنی مجبورشان کنیم ساکت بنشینند، تا به این پدیده ی فوق فرهنگی توهین نشده باشد؟ این ناهم آهنگیِ فلسی را کدام افلاطون حل خواهد کرد؟ آیا می شود برای کسی که اصلاً پا ندارد، کفش کادو ببریم و برای کسی که از شدتِ دندان درد، ملافه گاز می گیرد، غزلِ عاشقانه حافظ را بخوانیم؟ و به کسی که اصلاً سواد خواندنُ نوشتن ندارد کتابِ شامگاهِ بت ها هدیه کنیم؟ می بینی؟ دوستِ خوب من! می بینی که چه گونه باز در باتلاقِ تناقصات افتاده ایم! و هر چه بیشتر دستُ پا بزنیم، بیشتر غرقمان خواهد کرد! پس چاره ی این یکی چیست؟ هیچ! باز هم هیچ! دوباره هم هیچ! ساکت می شویم و شب ها را به روز و روزها را به شب می رسانیم و اتفاقاتِ خودشان خواهند افتاد! انسان روزی بزرگ خواهد شد! این قدر بزرگ که به خیانت های بچه گانه اش، به این تمدن های والا اعتراف خواهد کرد! خدا کند تا آن روز کشیشی مانده باشدُ انجیلیُ جایگاهی برای اعتراف...آمین! ما هم صبر خواهیم کرد! به قول خاله ها: سختی زندگی، فقط در همین صد سالِ اولِ زندگی است! بعد همه چیز درست خواهد شد! مطمئن باش! همچنان که من مطمئنم و به همین دلیل است که اکنون در دومین قوطی سیگارِ زَرم را باز کرده ام!
[ شنبه 7 فروردین1389 ] [ 4:51 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]
هوا ابری است! چندین روز است که تلاش می کنم، اسمِ درختان اُکا لیپتوس را حفظ کنم اما نمی توانم! دو روز تمام است که آن مگس هم گشنه وُتشنه، در اتاقم، خود را به درُ دیوار می کوبد! پنجره را باز کردم که برود، ساقِ پایم به لبه ی تخت خورد! او را گم کردم! تا چند دقیقه عشق و مگس را از یاد بردم و بعدها اسمش را گذاشتم، تحلیلِ عینیِ سکانس از فیلم ایثارِ تارکوفسکی! انتحاریُ پیامبرانه! آن جا هم قهرمان داستان، ساقِ پایش به لبه میز می خورد! هنوز صبحانه نخورده ام، ولی تعداد سیگارهایی که کشیدم تا الان چارتا شده است! بی هیچ دلیلی سر حالم و از تصویر خودم درآینه، راضی به نظر می رسم! چشم های قشنگی دارم و موهایم هم بد نیست... می روم که روی تختم آخرین فصلِ کتاب سیمای مرد هنر آفرین در جوانی، اثر جویس را تمام کنم... به دلیل ساقِ پایم منصفانه است که این نوشته را با دیالوگ آلویشا در فیلم آئینه، اثر اندره تارکوفسکی تمام کنم که گفت: مهم نیست، مهم نیست... همه چیز بالاخره درست خواهد شد، روزی همه چیز مطابق میل ما خواهد شد! بعدها مطمئنا یک ساعت در سکوت خواهم ماند و این شعر که نمی دانم از کیست را، در ذهنم مرور می کنم که: حلزون از صدف خود بیرون می آید، تا بمیرد. باد سرد در صدفش جای می گیرد... 14 مینی بوسِ یه وریِ دکتر! ترانه های سوسن... نزدیک شیشه ام تا به تو نزدیک تر باشم! دریغ! دست های عشق: هدیه یی برای باستان شناسان آینده! چشم های عشق: الهامی برای شاعران آینده، که همه دروغ ها را به همسایگان خود نسبت می دهند! من قلبم را در مثقال مثقال می فروشم! مطمئن نیستی! اما مطمئن باش، من بیش از چهارصد هزار تومان می ارزم! می بینی؟ باید ادامه داد! باید همچنان ادامه داد! زمین می چرخد! ما خرمای خشک می خوریم، با فرمان دوربین ! حرکت! حرکاتی انجام می دهیم و با فرمان کات به استقبالِ شب می رویم و حالا ساعت یازده ُ سیُ نُه دقیقه ی شب است! برای نویسندگانِ رمانتیک، سفر به سیبری ادبیات روسیه فوقِ عالی خواهد بود! به نویسندگان ژورنالیست حسوداَم می شود! حقیقتِ دیگری هم هست که می گوید، تخت فقط یک تخت نیست و تلفن هم هرگز فقط یک تلفن نخواهد بود! به استناد کلامی از داستایفسکی که گفت: هیچ چیز خیال انگیزتر از خودِ واقعیت نیست... و برای فرار از این مباحث غم انگیزتر با تکه یی از اخلاقیاتِ چخوف خود را آرام می کنم وبلند بلند می خوانم! تیخونوف که شناخت عمیقی از چخوف داشت، به یاد می آورد: یکی از خصایص بارز چخوف این بود، که در هیچ زمانی از فکر کردن غافل نبود، حتا زمانی که مشغول گوش کردن ماجرایی بود... و راحت راحت می شوم! چه مصیبتی! چه مصیبتی! رنج داستایفسکی را بکشی، بی آنکه سطری جنایتُ مکافات نوشته باشی و دل خوش حواس پرتی های چخوفانه ات باشی، بی آن که خالقِ حتا یک مرغ دریایی باشی و ابلهانه، با معضلات پیچیده ی افلاطونی ات بدوی و با حجبُ حیا بپرسی که ببخشین! دست شویی کجاست؟ و او هم برادرانه، لته ی پشتِ دکوررا نشانت بدهد و تو هم بروی!
حالا تب کرده ام مطئناً کابوسهای امشبم همه روسی اند! گردنم، چانه ام را می سوزاند! درختانِ در حال مرگ را درک می کنم و سمورهای خوردسال را که گزنه ها را با خرناسه می ترسانند! مورچه ای شده ام که زورم به یارم نمی رسد! طاقتی می خواهد کمر شکن، اگر درختان بادام بخواهند از دانه به کمال برسند! معجزه یی کن! تو تنها خربزه ی شاداب این جالیز، در گذرگاهِ گرازِ اندوهِ منی!
15
دو ساعت تمام است، به صدای بارش باران گوش می دهم ! دوستم سه روز پیش ، این بارنده گی را پیش بینی کرده بود! وقتی پرسیدم چه طور؟ گفت که گُهِ جن خورده است! چه کنم،چه کنی،چه کند، چه کنیم،چه کنید،چه کنند... دنبال یک کلکم تا خوابم ببرد! خداحافظ!گاری کوپر! بر خواخم گشت، منتها به صورتِ یک گُل زرد!
16 پسر خواهد بود یا دختر؟ بانوی باردارِ ذهن، گل به گونه از اعجاب رختِ خیال را بر بندِ صدای سگِ خانگی پهن می کند و خیره می ماند بر گردنِ کج خود که هم چون ریشه ی کدوست! کو ناظری، تا تماشاچی کولاک کرشمه هایش باشد، که پروار از شیر خوردن چون کره ی افسانه ترین اسبها، یا پا به دیواره های وجود لگد می کوبد!
ساعت هشت و یازده دقیقه: خالی از سربِ عشق فیلمی که بر روی دست تهیه کننده اش مانده است! مردی بر علیهِ خودش شعبده های ابلهانه! نه هتل،کشتی خواهد شد و نه اهواز ،هایی تی! همان دکلم که ، برق افسرانِ متعصب نازی را بر دوش می کشد! چند کیلو تی.ان.تی قادر به تخریبم خواهد بود؟ گشنه ام نیست! تشنه ام نیست! من صبح دمِ کامبوج اَم! خرابم از رایحه ی عطرِ گردنِ خواهری ژولیده، که سیصد ترانه ترانه ملی از بر است و تا لحظه یی دیگر کنار مزرعه ی برنج تیر باران خواهد شد، در نهمین روز قاعده گی اش!
ساعت یازدهُ نوزده دقیقه... و حالا این که چو انداخته اند، که در یکی از اطاق ها کَک دیده شده است... ما هم اطاقمان را پیف و پاف کرده ایم... و الان از همین بابت است مه گیجِ گیجم! و همه ی این الم شنگه ها زیرسر یکی از زن هاست که از کاهِ کَک بدبخت، کوه ساخته ... و سلیطه به این فکر نکرده است که استعمال هر نوع حشره کشی ، به لایه ی اُزنِ زمین صدمه ی جبران ناپذیر خواهد زد و سیمان و قند و دمپایی و نخ واتوموبیل و آجیل و همه چیز-به خاطر گرما- دچار تورم خواهد گشت! کَک؟...چه کلمه ی آشنایی!...
17
برقِ چشم های مستخدم در آش پزخانه ابلُموف، مغناطیسِ رنج می مکد پاهای دایی وانیا را! چه خورده یی ماریا؟ وُدکا وُ پیاز! یخ می زند اشکُ شیر در چشم ها وُ پستان های گربه ی مُرده ی مادر، زیرِ پُلِ متروکه!
تلو...تلو...تلو... فردا بیستُ پنجم دسامبر است! با من بلند بلند بخند، تا همسایه ها شک کنند به این که، نکند ما خوش بختیم! من در برابر سه نفر سرِ تعظیم فرود می آورم: رییسِ ایستگاه، شیطان و بیستُ پنجم دسامبر...
تلو...تلو...تلو...
کجا می روی ماریا؟ می روم تا مهره ی مار را، زیر انبوهی از برف ها پنهان کنم!
دختران همسایه آواز می خوانند! چایکوفسکی های بی شمار! کنسرتِ شب مسلول! خس خسِ هزار سینه! آنا کار نینا با چشمانِ به شدت آبی اش، که روزگاری شیر خدادادی اش را، به نصفِ قیمتِ قوطی هایِ شیر خشک می فروخت، روزانه هفده نوزاد را از عر عر می اندازد تا برای بسته گانش، جورابُ قرصُ میخُ سیب زمینی بخرد! آبی،رنگِ افقِ تقدیرِ ما بود، چون زرد،که رنگِ افقِ تقدیرِ برزیلی هاست!
تلو...تلو...تلو...
آسمانِ سفید، تا نیمه ی تیرچه ها پایین آمده است و کبوتران -چون تیرِ پیر مردانِ کور- به گل دسته ها می خورندُ به زمین سقوط می کنند؟ این نشانه ی چیست؟ این نشانه چیست، وقتی زنی چترش را از یاد می برد؟
تلو...تلو...تلو...
به من خاطره یی بده! به من خاطره یی بده، ور نه صبح بچه ها کلاهم را کلفت تر خواهند کرد با برف و به جای چشم، برایم دو سیب زمینی پخته خواهند کاشت!
تلو...تلو...تلو...
برق چشمهای مستخدم در آش پز خانه ابلُموف مغناطیس رنج می مکد پاهای دایی وانیا را ! چهار چشم، چهاز سیب زمینی در بشقاب و گربه ی مُرده یی کنارشان!
[ شنبه 7 فروردین1389 ] [ 4:49 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]
مرداد ما بدهكاريم
همایش ملی بزرگداشت هنرمند معروف سینما و تئاتر کشور مرحوم حسین پناهی با عنوان کسی که هیچکس نبود، با حضور برخی چهره های فرهنگی و هنری کشور در زادگاه این مرحوم روزچهارشنبه آغاز بکار کرد و بیست و پنجم مرداد به کار خود پایان داد.در این همایش برنامه هایی نظیر شب شعر بر مزار استاد ، بازدید هنرمندان از زادگاه مرحوم و میزگردهای تخصصی در زمینه آثار به جای مانده حسین پناهی اجرا و برگزار شد. مراسم افتتاحيه همايش ملي گراميداشت استاد حسين پناهي در سالن اجتماعات دانشگاه آزاد اسلامي واحد دهدشت برگزار شد. دبير همايش اين مراسم گفت: بايد با برگزاري همايش ها و يادواره هاي مختلف ياد هنرمندان گرامي داشته شود. وي با اشاره به اينکه بايد آثار حسين پناهي در اختيار همه هم استاني ها و مردم سراسر کشور قرار گيرد بيان داشت: اين يادمان و بزرگداشت براي تجليل از حسين پناهي و آشنايي هنرمندان و چهرهاي فرهنگي و هنري کشور با زادگاه وي برگزار شده است. انصاريان اذعان داشت: همه مردم استان و مسوولان استاني به خصوص در حوزه فرهنگ و هنر بايد براي شناساندن آثار پناهي تلاش کنند. در روز دوم همایش که بحث تخصصی در مورد آثار حسین پناهی بود صاحب نظران و دوستان حسین پناهی به آثار ایشان پرداختند. ابتدا اقای یاری مجری برنامه با شعری از حسین پناهی و مقاله ای که خوددرباره زنده یاد پناهی نوشته بود را قرائت کرد.بعد از ان صاحب نظر استان اقای عطا طاهری با اشاراتی به کارهای پناهی و درد فقر در نوشته هایش پرداخت.صاحب نظر بعددکتر کتایون نمیرانیان استاد دانشگاه شیراز که برای ایراد مقاله اش که مقایسه ی کتا ب گاثهای زرتشت با کتاب من و نازی و سالهاست که مرده ام پناهی، پرداخت که فلسفه و شعرهای پناهی را به پیامبر ایرانی ربط داده، که برای حاضرین در سالن بسیار زیباوجزاب بود.و اما چهره برجسته ی دیگر که در این همایش شرکت کردبهنام نوروزی دوست و یاور ایشان در تمام لحظات زندگی اش که پناهی به دخترش انا گفته،بهنام برادری برای من بود که امروز متولد شد،و نوروزی سخنانش را در مورد کارهای حسین و خود اغاز کرد و حرفی زدکه اشک در چشمان همه جمع شد وکلامش این بود بی بی یون پناهی کاری است که 70 درصد سانسور شده است.ویاور دیگر پناهی که به ایراد سخنانش پرداخت مجید پرهیز بود که بحث در مودد شعرهای پناهی اغاز گردید و چند تن از حاضرین در سالن سوالهایی را در مورد شعر پناهی پرسیدند که اقای پرهیز و اقای داوری به سوالها جواب دادند.و نیز اقای گنجی و اقای دادگستر مقاله های خود را در مورد شعرهای پناهی ارائه دادند. در شامگاه 24 مرداد شب شعری به عنوان ” شب شعري به یاد دوست ” در قبرستان شهر سوق که پناهی در انجا ارمیده است به زیبایی هر چه تمام تر برگزار شد و شاعران وبزرگان ادب به شعر خوانی بر روی مزار پرداختندو مادری نیز به رسم یادبود که به این یاد مان امده ،(مادر دکتر کتایون نمیرانیان) گلی به حسین پناهی هدیه داد و با صدای بلند گفت که پناهی استوره زنده است و او صدای ما را در این شب زیبا می شنود. مراسم روزاختتامیه که جمعه25مرداد،صبح در سالن اجتماعات دانشگاه ازاد دهدشت برگزار گردیدواز کسانی که در این همایش شرکت کردند تجلیل و جوایزی به رسم یاد بود به انها اهدا گردید. (دبیر خانه همایش ملی کسی که هیچ کس نبود ) حسین پناهی مرداد ۸۷ [ یکشنبه 10 شهریور1387 ] [ 11:10 قبل از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]
![]() مدار
خورشید ، جاودانه می درخشد در مدار ِ خویش ! ماییم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم هر پسین ! آن روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک ِ دوردست ، نگاه ِ ساده فریب ِ کیست که هم راه با زمین مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟ ای راز ! ای رمز ! ای همه ی روزهای عمر ِ مرا اولین و آخرین [ چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ] [ 9:20 قبل از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]
![]() چه مهمانان بی دردسری هستند مُردگان ! «شعر : حضرت استاد حسین پناهی» [ یکشنبه 23 دی1386 ] [ 1:15 بعد از ظهر ] [ پارسوا پاکیزه ]
|
||
| [ طراحی : روز گذر ] [ Weblog Themes By : roozgozar ] | ||